نوول فا - شهری پر از رمان

تبلیغات دانلود رایگان رمان فارسی گرگینه

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
جمعه ۲ آبان ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رایگان رمان فارسی گرگینه

دانلود رایگان رمان فارسی گرگینه

هنوز کیفمو نذاشته بودم روی میز، که یهو درب اتاقم به شدت باز شد و “کرامت”، پرستار تازه کار بخش اومد تو، با اخم نگاهی بهش کردم …
– ببخشید خانم دکتر … ولی یه مشکلی پیش اومده!
– چی شده؟
– راستش … راستش خانم مقیسی، رفته بود که به یکی از بیمارای بخش آرام بخش روزانه اش رو بزنه … ولی بیمار، یهو بهش حمله می کنه و دست و صورتش رو زخم و زیلی می کنه.
ابروهام رو بالا دادم …
– خب … حالا خانم مقیسی کجاست؟
– توی” استیشن”
– برو بهش رسیدگی کن … من لباسم رو عوض کنم، میام.
سری تکون داد و رفت … مانتوم رو در آوردم و روپوش سفیدم رو که همیشه از سفیدی و تمیزی برق می زد، تنم کردم. … مقنعه ام رو درست کردم و رفتم بیرون. دیدم مقیسی با صورتی خون آلود نشسته روی صندلی و هی زیر لب غرولند می کنه. … کرامت و چند تا دیگه از پرستارا دورش ایستاده بودند!
– چی شده خانم مقیسی؟
مقیسی با عصبانیت و صورتی خون آلود در حالی که نفس نفس می زد، ایستاد. با بهت، نگاهش کردم … انگار می خواست باهام بجنگه. ..صورت سفیدش، خونی شده بود.گونه های برحسته اش خراشیده شده بودند و داشت ازشون خون می چکید.روی روپوش سفیدش هم، چند تا لکه خون به جا مونده بود. نگران پرسیدم:
– خانم مقیسی … خوبی؟
در حالی که تمام بدنش می لرزید گفت:
– از این بهتر نمی شم. ببین … پسره ی بی شعور با سر و صورتم چی کار کرده! کی جواب می ده؟ ها؟ ما اینجا نباید احساس امنیت بکنیم؟
با جدیت گفتم:
– بقیه نبودن کمکت کنند؟
– دستشون بند بود.
– اولا … شما پرستارید و از روز اول با زوایای کارتون آشنا بودیدو این رشته رو قبول کردید. دوما … وقتی اینجا استخدام شدید، می دونستید که اینجا برای بیمارانیه که روانشون مشکل داره نه جسمشون. … باقی اش هم بمونه برای بعد که “دکتر حامدی” اومدند.
تا ببینیم اینجا صاحب داره یا نه!

دانلود در ادامه مطلب

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
1,518 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 189
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


مطالب محبوب
تبلیغات متنی