نوول فا - شهری پر از رمان

تبلیغات دانلود رمان موبایل منم طهورا

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
پنج شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش

دانلود رمان موبایل منم طهورا

دانلود رمان موبایل منم طهورا

با آرامشِ کامل در حال جمع آوری تفنگم هستم. همه ی قطعات رو به آرامی جدا می کنم و در جای خودش در ساکم می ذارم. این تازه اولین هدف بود. آروم آروم از راه پله ی ساختمانِ بدون سکنه و مخروبه بیرون میام از در اصلی خارج می شم. شالم رو جلوتر می کشم تا جلبِ توجه نکنم، ساک تفنگم که مثل ساک ورزشی به نظر می رسه رو، روی شونه هام می ندازم. عینک دودی تیره ام رو می زنم و یه نگاه اجمالی به اطرافم می ندازم. هنوز خبری نشده و به راه خودم ادامه می دم، اصلا بر نمی گردم ببینم چه خبره؟ بدون هیچ توجهی به راهم ادامه می دم. ولی صداها یواش یواش به گوشم می خوره صدای فریاد چند مرد. صدایی که می گه:
– شاهین دور و بر رو خوب نگاه کن، سیا تو برو ساختمون های اطراف رو زیر نظر بگیر. پیداش کنید. مرده و زندش مهم نیست. فقط برای من بیاریدش.
صدای آژیر آمبولانس شنیده می شه. می دونم که نمرده، هدفم فقط زخمی کردنه، نه کُشتن!
وارد خیابون اصلی می شم، از همون جا یه تاکسی در بست می گیرم و می رم به سمت خونم. خونه ای که یه زمانی مامنِ عشق و عاشقی بود، خونه ای که من توش رشد کردم و بزرگ شدم.
آروم کلیدم رو در میارم و وارد خونه می شم. ساک تفنگم رو با احتیاط می ذارم روی مبل و خودم به سمت آشپزخونه می رم. یه لیوان آبِ سرد از یخچال بر می دارم و یه نفس سر می کشم. صدای مادرم رو می شنوم که می گه:
– طهورا! بازم ایستاده آب خوردی، چه قدر بگم برات ضرر داره؟
سریع به سمت عقب بر می گردم، هیچ کسی نیست، پس صدای مادرم از کجا می اومد؟ بازم رسیدن به حقیقت تلخ! به نبود مادر، به نبود پدر و به نبود تک برادرم طاها!
دوباره سر درد عصبیم سراغم میاد. لیوان رو، روی میز آشپزخونه می کوبم و به سمت نشیمن می رم. روی اولین مبل می افتم. شالم رو از سرم بر می دارم. از درون احساسِ داغی می کنم، همون طور نشسته مانتوم رو از تنم در میارم. روی مبل دراز می کشم تا کمی از سر دردم کاسته بشه ولی مگه می شد! یاد گرفته بودم بهترین کار برای کم کردنِ سر دردم اشک های چشمامه. گریه کردم، آروم شدم. گریه برای من از هر قرصِ مسکنی پر فایده تر بود. حالا احساسِ سبکی می کنم حالا آرومم. مثل کودکی در آغوش مادرش.

دانلود در ادامه مطلب

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
822 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 27
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


مطالب محبوب
تبلیغات متنی