نوول فا - شهری پر از رمان

داستان عشق ترسناک من

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

داستان عشق ترسناک من

نام نویسنده:عارفه حمزه
نام داستان:عشق ترسناک من
ژانر:درام،ترسناک،عاشقانه
هدف:در زندگی ما خیلی اتفاقات گوناگونی رخ می‌دهد،گاهی حقیقی و گاهی ساخته ذهن ماست و در خیالمان سپری می‌شود.اما بعضی اوقات تخیلاتمان به وقوع می‌پیوندد.بعضی از ترس های ما زیبا هستند؛کافیست که ترسو نباشیم و جسورانه به دل ترسمان برویم؛ممکن است رویاهایمان وسط این ترس ها باشد…
خلاصه:داستان درباره دختری هست که وارد بازی ترسناکی می‌شود که او را به عشقش می‌رساند…

مقدمه:آن روزی که دلم بند تو شد…نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد ولی دل بیچاره ام خودش را باخت…
گاهش یک نگاه می‌تواند چیزی به بزرگی غرور یک مرد را بشکند…وقتی این عشق لجباز است چاره ای جز راه های عجیب و غریب نداری!
سردم شده است و از درون می سوزم
حالا شده کار هر شب و هر روزم
تو شعر مرا بپوش سرما نخوری
من دکمه ی این قافیه را می دوزم

_چی میگی پانیذ؟!تو از من می‌خوای بیام مهمونی؟!خوب میدونی از این جور جاها خوشم نمیاد…
پانیذ با غم نگام کرد و گفت:اه آذین!چرا ضد حال میزنی؟خب تولدمه!اگه نیای دلم می‌شکنه.خیلی از بچه های فامیلمون هم مهمونی دوس ندارن ولی به خاطر من میان…
به ناچار مجبور شدم قبول کنم.پانیذ یکی از دوست های صمیمی من بود.از زمانی که دانشگاه می‌رفتم،باهم دوست بودیم.درست نبود اگه تولدش نمی‌رفتم.دختر خشک و متعصبی نبودم ولی حوصله مهمونی های مختلط اونا رو نداشتم.توی مهمونی هاشون هیچ قید و بندی نداشتن.
مهمونی پنجشنبه شب بود.بازار رفتم یه لباس برای مهمونی خریدم.یه پیرهن صورتی روشن که بلندیش تا زیر باسنم بود و حسابی به درد این مهمونی می‌خورد.جنس حریر داشت که زیرش ساتن بود.خریدمش و رفتم خونه.
من آذین،تک فرزند این خونواده هستم.بیست و چهار سالمه و با مامان رویا و بابا کامران زندگی می‌کنم.توی زندگی من لذت ها و شیرینی های زیادی هست؛بزرگ ترین

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
387 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 183
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی