نوول فا - شهری پر از رمان

داستان کوتاه با خاکستر دلم نوشت خدافظ

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

داستان کوتاه با خاکستر دلم نوشت خدافظ

داستان کوتاه با خاکستر دلم نوشت خدافظ

فکر کنم سه شنبه بود، عجیب ترین سه شنبه ی عمرم. اون روز رو هیچ وقت از یاد نمی برم؛ داشتم می نوشتم. اره مثل همیشه، انگشتای بلند و کشیدم رو دکمه های صفحه کلید بالا و پایین می رفت. پدرامو می ساختم و ادامه ش می دادم، آزارش می دادم، به در و دیوار می کوبوندمش بخاطر یک لقمه نون، عزیزانشو ازش می گرفتم، تنهاش می کردم، با عشق کتک خوردنشو شکل می دادم و …
یک لحظه کلمه هایی رو صفحه ی ورد نقش بست
-چرا انقدر اذیتم می کنی؟


دستام خشک شد، دهنم خشک شد، دنیام یک لحظه از حرکت ایستاد، بزور نوشتم، در حالی که کل بدم می لرزید نوشتم
-تو کی هستی؟
-من؟ من پدرامم.
داشتم قالب تهی می کردم
-پدرام؟؟! امکان نداره!!
-چرا اذیتم می کنی؟ خسته شدم از دوندگی هایی که برای تو خرجش فقط تکون دادن دستات. خسته شدم از تنهایی. از تنها شدن. چرا داری این بلا رو سرم میاری؟
-پدرام؟؟؟!!
-تو داری با من بازی می کنی.دوستم داری برای این که بتونی زجرم بدی!
-ولی ..من نمی دونستم.
-خیلی تنهام کردی.
حالم یکم بهتر شد انگشتامو رو صفحه کلید گذاشتم
-الان دوباره می نویسم. از اول شروع می کنم همه چیو درست می کنم.
-نمی شه؛من داغون شدم دیگه نمی تونی فرقش بدی.
-می تونم.
-نمی تونی به محظ این که یک کلمه حفظ کنی من مردم.
-چیکار می تونم بکنم برات؟ خواهش می کنم بگو.
-تنهام کردی خودت تنهاییمو پر کن.
-چی؟؟؟!!
-من کسی رو ندارم، تو هم عشقی نداری، پس باهم باشیم. تو منو ساختی من تو رو اروم می کنم.
برام عجیب بود. برام جالب بود. از فردا عشق من و پدرام شروع شد، اون برام نوشته های عاشقانه می فرستاد. من می بردمش پارک و سینما و شهربازی. اون به درد و دلام گوش می کرد

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
363 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 183
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی