نوول فا - شهری پر از رمان

داستان کوتاه بسیار زیبای جیران من

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

داستان کوتاه بسیار زیبای جیران من

 داستان کوتاه بسیار زیبای جیران من نوولفا

جیران من

مریم سعدی

هوا سرد بود و سوز تلخی می آمد . هجوم دلتنگی بد امانش را بریده بود . قدم می زد . آرام وبی مهابا در خاطراتش گم

شده بود . خیابان شلوغ ولیعصر بد دلش را بی تاب کرده بود .

چه تلخی عجیبی در کنارش حس می کرد . آری جای او !…

تلخ خندی می زند و بر پاکت در دستش خیره می شود و بعد هم قهقه ای سر می دهد .

عجب چرخ گردانی داشت روزگار . روزی قرار بود نام او در کنار نام نو دومادش باشد . اما صد حیف !

ماسکش را بر چونه اش جا به جا می کند و نفس عمیقی می کشد و باز هم خس خس بد مصب نفس هایش عجیب

در گوش هایش می پیچد … همه چیز را پشت سر گذاشت و راهی ان شومگاه شد … مجلس عروسی !

می خواست تلخ ترین رقصش را کند و هلهله ای از فریاد هایش سر دهد … به یکباره مقابل ویترین مغازه ای ایستاد

و به خودش خیره شد . دخترک سادهء دوسال پیش کجا و آن دختر مقابلش کجا ؟! گویی می خواست با سرخی لبان

و آرایش غلیظش خود را قوی نشان بدهد و گرد باد درونش را آرام کند اما نمی شد ! عشق هرچند تلخ او را بی قرار

کرده بود قدم های آخر را سخت می پیمود … غم داشت … گویی وزنه ای چند صد کیلویی را به پایش بسته بودند …

ماشین ها … عابران رهگذر …کودکان گل فروش سر چهار راه … مرد … زن … کودک …. هیچ کدام را نمی دید و هیچ صدایی نمی شنید .

گویی همانند عروس مرگ دست در دست معشوق خیالیش قدم می زد و غرق در تلخ ترین پارادوکسی که غم و شادی

را به رقص درآورده بود خیابان را به شب گردی در تاریکی خیال دعوت می کرد …

 کنار خیابان ایستاد و دستش را در هوا تکان داد . تاکسی زرد رنگی مقابلش ایستاد … بی درنگ سوار شد …. مدتی گذشت .

_ خانم ؟! خانم ؟!

 داستان کوتاه بسیار زیبای جیران من

سرش را برگرداند و به آیینهء مقابل راننده نگاه کرد .

راننده شاکی گفت : خواهر من سه ساعته دارم صدات می زنم .

_ بفرمایید ؟!

_ اینجا خیلی شلوغه انگار عروس آووردن …

راننده باقی حرفش را خورد و خیره خیره به او ذول زد . رد نگاهش را دنبال کرد و به عروس دومادی رسید که در

شادی و هیاهوی مردم دست در دست هم از ماشین پیاده می شدند .

سیاهی شب که با چراغ های رنگین کوچه روشن شده بود … هلهلهء زنان فامیل و اسپندی که بر قلب زخم خورده اش

دود می شد صدای شکستن شیشهء احساسش بود . دگر دخترک قوی و محکمی وجود نداشت … بچه شده بود و به

آرامی اشک می ریخت . قلبش شدید تیر می کشید .

مگر می شد یادش برود اسم های بچه ای را که انتخاب کرده بودند ؟ مگر می شد شیرین ترین زمانهای عمرش یادش

برود ؟ و حال بی معرفت آن معشوقی که دست عروس دیگری در دستش بود .

_ مامان ؟! مامان ؟!

با شنیدن صدای کودکانه و شیرینش سرش را برگرداند و ماهرانه راه دل را بست و اشک هایش را به آرامی پاک کرد …

درست مانند آن سالها ! لبخندی زد و از خاطرات بیرون آمد .

_ جان مامان ؟!

چهرهء نمکی بچه گانه اش را در هم کرد و پرسید : چرا گریه کردی ؟

خندید : کی ؟ من ؟

خودش را در آغوش مادر جای کرد و با لهجهء کودکانه گفت : بگو جون امیرحافظ .

امیرحافظ ! گویی چند صدبار در قلب و ذهنش تکرار میشد و باز هم باتلاق خاطرات او را به درون خود کشید .

_ راستی مامان منم یه دوست دارم تو مهد …

چهره اش را مشتاق نشان داد : خب ؟!

_ اسمش مثل توعه … باباش همیشه صداش میکنه جیران من .

جیران ! جیران ! جیران ! باز هم خاطرات و باز لعنت بر خاطرات  .

چقدر جیران او بودن برایش خوش بود چقدر با همین کلمه اوج می گرفت…

_  اسمش مثل تو حوراست اما بابا ش میگه جیران من … از عشق زیاده .

گویی دست مرگ روی گلویش جا خوش کرد آمد گریه کند که تیر خلاص را کودکش زد .

_  باباشم هم اسم منه .  

پـــا یـــان

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
524 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 232
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


مطالب محبوب
تبلیغات متنی