نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

داستان کوتاه بسیار زیبای جیران من

 داستان کوتاه بسیار زیبای جیران من نوولفا

جیران من

مریم سعدی

هوا سرد بود و سوز تلخی می آمد . هجوم دلتنگی بد امانش را بریده بود . قدم می زد . آرام وبی مهابا در خاطراتش گم

شده بود . خیابان شلوغ ولیعصر بد دلش را بی تاب کرده بود .

چه تلخی عجیبی در کنارش حس می کرد . آری جای او !…

تلخ خندی می زند و بر پاکت در دستش خیره می شود و بعد هم قهقه ای سر می دهد .

عجب چرخ گردانی داشت روزگار . روزی قرار بود نام او در کنار نام نو دومادش باشد . اما صد حیف !

ماسکش را بر چونه اش جا به جا می کند و نفس عمیقی می کشد و باز هم خس خس بد مصب نفس هایش عجیب

در گوش هایش می پیچد … همه چیز را پشت سر گذاشت و راهی ان شومگاه شد … مجلس عروسی !

می خواست تلخ ترین رقصش را کند و هلهله ای از فریاد هایش سر دهد … به یکباره مقابل ویترین مغازه ای ایستاد

و به خودش خیره شد . دخترک سادهء دوسال پیش کجا و آن دختر مقابلش کجا ؟! گویی می خواست با سرخی لبان

و آرایش غلیظش خود را قوی نشان بدهد و گرد باد درونش را آرام کند اما نمی شد ! عشق هرچند تلخ او را بی قرار

کرده بود قدم های آخر را سخت می پیمود … غم داشت … گویی وزنه ای چند صد کیلویی را به پایش بسته بودند …

ماشین ها … عابران رهگذر …کودکان گل فروش سر چهار راه … مرد … زن … کودک …. هیچ کدام را نمی دید و هیچ صدایی نمی شنید .

گویی همانند عروس مرگ دست در دست معشوق خیالیش قدم می زد و غرق در تلخ ترین پارادوکسی که غم و شادی

را به رقص درآورده بود خیابان را به شب گردی در تاریکی خیال دعوت می کرد …

 کنار خیابان ایستاد و دستش را در هوا تکان داد . تاکسی زرد رنگی مقابلش ایستاد … بی درنگ سوار شد …. مدتی گذشت .

_ خانم ؟! خانم ؟!

 داستان کوتاه بسیار زیبای جیران من

سرش را برگرداند و به آیینهء مقابل راننده نگاه کرد .

راننده شاکی گفت : خواهر من سه ساعته دارم صدات می زنم .

_ بفرمایید ؟!

_ اینجا خیلی شلوغه انگار عروس آووردن …

راننده باقی حرفش را خورد و خیره خیره به او ذول زد . رد نگاهش را دنبال کرد و به عروس دومادی رسید که در

شادی و هیاهوی مردم دست در دست هم از ماشین پیاده می شدند .

سیاهی شب که با چراغ های رنگین کوچه روشن شده بود … هلهلهء زنان فامیل و اسپندی که بر قلب زخم خورده اش

دود می شد صدای شکستن شیشهء احساسش بود . دگر دخترک قوی و محکمی وجود نداشت … بچه شده بود و به

آرامی اشک می ریخت . قلبش شدید تیر می کشید .

مگر می شد یادش برود اسم های بچه ای را که انتخاب کرده بودند ؟ مگر می شد شیرین ترین زمانهای عمرش یادش

برود ؟ و حال بی معرفت آن معشوقی که دست عروس دیگری در دستش بود .

_ مامان ؟! مامان ؟!

با شنیدن صدای کودکانه و شیرینش سرش را برگرداند و ماهرانه راه دل را بست و اشک هایش را به آرامی پاک کرد …

درست مانند آن سالها ! لبخندی زد و از خاطرات بیرون آمد .

_ جان مامان ؟!

چهرهء نمکی بچه گانه اش را در هم کرد و پرسید : چرا گریه کردی ؟

خندید : کی ؟ من ؟

خودش را در آغوش مادر جای کرد و با لهجهء کودکانه گفت : بگو جون امیرحافظ .

امیرحافظ ! گویی چند صدبار در قلب و ذهنش تکرار میشد و باز هم باتلاق خاطرات او را به درون خود کشید .

_ راستی مامان منم یه دوست دارم تو مهد …

چهره اش را مشتاق نشان داد : خب ؟!

_ اسمش مثل توعه … باباش همیشه صداش میکنه جیران من .

جیران ! جیران ! جیران ! باز هم خاطرات و باز لعنت بر خاطرات  .

چقدر جیران او بودن برایش خوش بود چقدر با همین کلمه اوج می گرفت…

_  اسمش مثل تو حوراست اما بابا ش میگه جیران من … از عشق زیاده .

گویی دست مرگ روی گلویش جا خوش کرد آمد گریه کند که تیر خلاص را کودکش زد .

_  باباشم هم اسم منه .  

پـــا یـــان

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده Admin

مشاهده تمامی 1014 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.