نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

داستان کوتاه تفسیر عشق به قلم عطیه شکری
بیلچه ی درون دستم را گوشه ای رها کردم و ریشه ی بوته ی کوچک نسترن را از درون گلدان درآوردم و
بر روی خاک باغچه گذاشتم.
بی آن که بازگردم، حضورش را احساس می کردم. می دانستم عزیز دردانه ی این عمارت با پدرش سر
جنگ دارد و این روزها پژمرده ترین گل باغم است. آه عمیقی که کشید را به وضوح شکار کردم. دلم گرفت
از این حجم غصه که در دلش تلنبار شده بود؛ بی اختیار لب زدم:
بالاخره تونستی رضایت بابات و برای ازدواجت بگیری یا نه؟
صدای خسته اش که در گوشم پیچید، دست کار کردنم را شل کرد:
حق با تو بود سید؛ شاید مشکل از جنس جَنَمِ منه که از پس این جنگ برنمی آم.
کارم که با بوته ی نسترن تمام شد، به سراغ فلاکس چایم رفتم و گفتم:
داستان کوتاه عشق یواشکی
بعضی اوقات اوضاع دیگه دست خودت نیست، این سرنوشته که تو رو با خودش هم سو می کنه.
– حاجی چه دل خوشی داری تو! مگه عشق این چیزا سرش می شه؟!
دو استکان چای ریختم و در کنارش نشستم. استکان چای اش را به دستش دادم و زمزمه کردم:
عشق و عاشقی فقط واسه تو قصه هاست جوون. یه کم واقع بین باش! هیشکی از دوری کس
دیگه ای نمرده این و من تضمینش می کنم.
نیشخند صدا داری که زد، دلم را عجیب شکاند اما به روی خودم نیاوردم و به نیش زدن هایش تن دادم.
– سید عاشق نبودی و نیستی به خاطره همینه که نمی فهمی من چی می گم.
داستان کوتاه بام های برف خورده
بغض چنگ انداخت بیخ گلویم را با بی رحمی تمام فشرد. آخر پرهام چه می دانست از دل آشوب من؟!
نفسم را به سختی بیرون فرستادم و خودم را کم جمع و جور کردم تا مبادا فاش شود راز سر به مهره این دل.
صدایش این بار محتاط تر پرده ی گوشم را آزرد:
یه جوری آه می کشی پیرمرد که هر کی ندونه گمون می کنه یه عمر فرهاد کوه کن بودی.
جرعه ای از چایم را نوشیدم و لب زدم:
بخور از دهن افتاد!
استکان کمر باریکش را کنار گذاشت و با پریشانی گفت:
حالا من چی کار کنم؟
مطلب پیشنهادی
داستان کوتاه قافله‌ ی عشق
– دو حالت بیشتر نداره یا از راه درستش بابات رو قانع کن یا فکرش و از سرت بیرون بنداز!
– دومی که محاله ممکنه، اولیم با شکستن شاخ غول فرقی نداره؛ یه راه دیگه بذار جلوی پام!
– اول از این که هیچ چیز محالی وجود نداره، دوم از این که اگه از پس مشکلاتت برنیای و هر دو طرف
رو راضی نگه نداری معلوم می شه که هنوز جا داری تا یه مرد بشی.
– حرفات جنبه ی شعار داره.
– نه، واقعیته. فقط ما آدما عادت کردیم همیشه به این که رو واقعیت سر پوش بذاریم. ماها حتی دروغگوهای
خوبیم نیستیم؛ شدیم یه سری از بی هنرترین های شهر که از خودمونم گریزونیم.
داستان کوتاه و بسیار زیبای تیمارهجر
– حالا باری هم که تو بگی، دل عاشق زبون نفهمه این چیزا سرش نمی شه؛ اصلاً تو تفسیری درباره ی عشق داری؟!
گذشته ها در مقابلم چشمانم جان گرفت؛ این پسرک نادان باز هم بیست و دو سال پیش را به رخم کشید. حلقه ی اشک درون
چشمانم را با سر سختی پس زدم و بی اراده راوی گذشته های دورم شدم.
مطلب پیشنهادی
داستان کوتاه چه کسی بهتر از تو
– همیشه حرفاش قشنگ بود؛ اونقدر قشنگ که من مغرور رو آخر سر از راه به در کرد. من شدم شیفته ی دنیای رنگی ای که با
حرفاش برام ساخت و مغزم رفته رفته از کار افتاد. دیگه از اون پسرک تحصیل کرده ی رشته ی معماری هیچی باقی نمونده بود.
دنیام خلاصه شده بود توی چشما و حرفاش. همیشه اسرار داشت تا رابطه مون رو از همه مخفی کنه؛ می گفت دوست ندارم
تو دانشگاه کسی برامون حرف در بیاره. اون زمان ها وضع من بدک نبود اونقدری خانواده ام داشت که بتونم یه زندگی خوب و بدون
کم و کاستی رو باهاش درست کنم اما سطح مالیه اونا خیلی بالاتر از ما بود؛ انگار که یه گدا، دختر شاه پریون رو می خواست.
داستان کوتاه بی‌خواب عشق
با این حال هیچ وقت سطح طبقاتیش رو تو روم نزد. خیلی دختر خوبی بود؛ انگار دنیا تمام خوبیاش و یه جا تو وجود این دختر جمع کرده بود.
ساده بگم، اون ملکه ی دلبری ها بود و من یه سرباز رونده شده از دربار. اما این ملکه ی بی نظیر یه مشکل بزرگ داشت؛ پای عملش
می لنگید. بهم می گفت دوستم داره ولی تلاشی برای ثابت کردنش نمی کرد. تا این که براش خواستگار اومد، خواستگارش رفیق
چندین و چند ساله ی باباش بود. وقتی این خبر به گوشم رسید تا بناگوش داغ کردم. زدم به سیم آخر و رفتم سراغ یارو اما اون گردن
کلفت تر از این حرفا بود. نوچه هاش ریختن سرم و به قصد کشت کتکم زدن بعدم تو یه بیابون ولم کردن تا جون بدم. من اون شب به
طرز معجزه آسایی نجات پیدا کردم؛ یه غریبه ی ناشناس رسونده بودم به بیمارستان و رفته بود. گاهی تو دلم از دست اون غریبه حرص
مطلب پیشنهادی
داستان کوتاه ازکوزه همان برون تراود که از اوست
می خورم. ای کاش می ذاشت همون موقع جون می دادم و عروسی دختر مورد علاقه ام با اون مردک و نمی دیدم! زندگیم و ول کردم،
خانواده ام رو، خونه ام رو، همه چیز رو ول کردم تا فقط برای آخرین دفعه ازش بپرسم چرا برام نجنگید.
– چرا نجنگید؟
داستان کوتاه عمارت لب ساحل
به آسمان ابری خیره شدم و لب زدم:
اون زندگیش و فدا کرد تا من الان بتونم نفس بکشم؛ به کلی تموم معادلات ذهنیم و بهم ریخت.
– اینا رو گفتی تا بگی یه روزی عاشق بودی؟! سید من پرسیدم تفسیرت از عشق چیه؟!
به چشمان آشنایش خیره شدم؛ این چشمان را از همان ملکه ی مهربانی به ارث برده بود. دلم می خواست فریاد بزنم پسر
جان من تمام زندگی ام را فدا کردم تا هر روز چشمان مادرت را ببینم این یعنی عشق و از خود گذشتن، این همان تفسیری
است که در پی اش می گردی اما کمی بی شرمی بود. به ناچار لبخند تلخی زدم و زمزمه کردم:
نمی دونم، شاید اونقدر که باید لایق عشق نبودم تا بتونم تفسیرش کنم.
#تفسیر_عشق
#عطیه_شکری

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده Admin

مشاهده تمامی 1008 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.