نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود داستان جادوی درون

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود داستان جادوی درون

دانلود داستان جادوی درون ن

نام :جادوی درون 

نویسنده: atena_tf (آتنا تفنگدار)
ژانر :تخیلی
خلاصه: داستان از آنجایی شروع می شود که سالی، برای مراسم دفن شوهر عمه رُزا با پدر و مادرش همراه می شود. خانه عمه رزا در دهکده ای متروکه، که تنها ساکنینش عمه رزا و دو خانواده دیگر هستند، قرار دارد. 
همین که ماشین به جاده فرعی و خاک آلود پیچید، سالی با غرولند گفت :

_واقعا مسخره است! هیچ کس تو این دهکده زندگی نمی¬کنه. خیلی دوست داشتم علت این همه مقاومت عمه و شوهرش رو می‌فهمیدم. 
اریکا: بس کن سالی! فقط قراره امشب اینجا بمونیم. قول می¬دم فردا بعد از ظهر، خونه باشی. 
_می¬دونم مامان اخه شما بگو اینجا چه جذابیتی داره؟ 
جک که تا آن لحظه ساکت بود زبان به سخن گشود: اینجا پر از جذابیته؛ ولی تو هیچ وقت ندیدی چون نخواستی که ببینی .

سالی، با غیظ پنجره را کمی پایین کشید و سعی کرد در آن تاریکی اطرافش را ببیند. جاده خاکی بعد از ۱۵ متر به جنگلی منتهی می شد و حال سالی نسیم خنک را احساس می‌کرد. 
جک، ماشین را مقابل خانه رُزا متوقف کرد. خانه با بافت چوبی و سنتی بود و از نظر سالی اصلا جذابیتی نداشت. بدون حرکت نشسته بود و قصد پیاده شدن نداشت. تا اینکه جک گفت: 
_سالی بلند شو! لطفاً از این ادا ها در نیار و منو عصبی نکن. 
سالی پفی کرد و پیاده شد. شانه های افتاده و کوله ای در دست که بند هایش روی زمین کشیده می شد، نشانه بی حوصلگی اش بود. از پله ها بالا رفت. اریکا متذکرانه گفت: 
_سالی یادت نره سلام بکنی! 
سالی بدون آنکه به سمت مادرش بازگردد کلافه با فشردن دندان هایش روی هم گفت : 
¬_مامان من دیگه ۱۷ سالمه. فکر نمی‌کنی الان وقت این حرف ها نیست؟ 
سپس نگاهش را به مادرش داد. اریکا با لبخند تصنعی، گفت : 
_چون خسته و خواب آلودی فقط خواستم یاد آوری کنم. 
سالی با حرص چند ضربه به در کوفت و زیر لب ادای عمه رُزا را در آورد :

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
306 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 88
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی