نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود داستان دفترچه ده برگی 

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
جمعه ۴ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود داستان دفترچه ده برگی 

دانلود داستان دفترچه ده برگی

به نام خدا
دفترچه ده برگی
نویسنده:مینا تحصیلداری
هدف:نمایش دادن دفاع مقدس به روایت دیگر.
*داستان بر اساس واقعیت نیست*

مقدمه:

گاهی وقت ها؛ فقط گاهی وقت‌ها یکسری آدمها اطرافمان هستند که ما خواسته یا ناخواسته نمی‌توانیم ببینیمشون
این آدم ها یهویی اوج می‌گیرند . یهویی آنقدر اوج می‌گیرند که وقتی به خودمان می‌آییم ؛ می‌بینیم که دقیقا بغل فرشته ها ایستاده‌اند و دارند با خدا صحبت می‌کنند.
حتما، برای اینکه متفاوت باشیم؛ لازم نیست که خاص باشیم.گاهی وقت ها همین که خودمان بفهمیم با همه فرق داریم،باعث می‌شود حسابمان از همه جدا بشود.و چه نعمتی هست که از دید خدا هم با همه بنده هایش فرق داشته باشیم….

به آرامی چشم‌هایم را باز کردم و انگار با تابیدن نور آفتاب به چشمانم،دوباره افکار همیشگی به ذهنم؛هجوم آورد.
اخیرا در کلاس های روان‌درمانی،شرکت کرده بودم اما دیگر؛دلم نمی‌خواست که ادامه دهم.در واقع بدم می‌آمد، پیرو افکار دیگران باشم.
در سکوت محض،مقابل پنجره‌ی اتاقم ایستادم.بازم هم فکرم به هم ریخت.من!همیشه معتقد بودم نمی‌شود دو نقطه‌ی مقابل هم،در یک جا حضور داشته باشند؛اما اکنون تهران پر شده بود از مرد‌های بی‌غیرت نسبت به وطن،و خوزستان پر شده بود از مردهایی که جان می‌دهند برای وطن!
تصمیمم را گرفته‌ام.با چمدان کوچکی که جز یک دست لباس و یک دفترچه با مدادش چیزی نداشت،به همراه چفیه و نخ و سوزن؛از اتاق خارج شدم.
من فرزند ارشد خانواده دولت‌خواه؛ اسمائیل،در سن بیست و چهار سالگی متوجه شده‌ام که هنوز کامل نشدم! از همین رو بلیطی به مقصد آبادان به عنوان داوطلبی برای دفاع از کشور،گرفتم.با اینکه شناخت کاملی از خدا ندارم؛ولی شاید خدا خواست و توانستم خودم را پیدا کنم.

(دوشنبه؛ساعت ??:?? دقیقه عصر)
به آرامی از اتوبوس پایین آمدم.از همان اول که وارد اتوبوسِ تهران_آبادان شدم؛شور و حال عجیبی به بدنم وارد شده بود.البته بماند که چقدر اشکِ پنهانی ریختم!
خوب سخت است فرار کنی فقط برای اینکه راهی پیدا کنی تا خود را بشناسی.آخر من چه می‌کردم!تنها برای اینکه خانواده‌ام را از نگرانی خارج کنم،نامه‌ای در اتاقم مظنون به پدر و مادرم نوشتم:

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
567 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 183
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


مطالب محبوب
تبلیغات متنی