نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود داستان روزگار عمارت ما 

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود داستان روزگار عمارت ما

نام داستان:روزگار عمارت ما
نام نویسنده:پ.جلالی
ژانر:طنز ،اجتماعی
خلاصه:داستان برمی گرده حدود ۱۰۰سال پیش. اون موقع هایی که هنوز مردم با اسب و قاطر این ور اون ور می رفتن وخبری از زنگی متجددانه الان نبود. البته این داستان مربوط به تک پسر خانواده ای است، به نسبت ثروتمند وتحصیل کرده .پسر داستان ما وارسته از دنیا و به قول خودش عارف مسلک است. مقصود این داستان مذمت دنیا گرایی وکوتاه بینی است.


باران می آید. بوی خوش نم باران ؛ میان گل های اقاقیا باغچه مان ، فضای حیاط را پرکرده است.
راستش ؛ من از بوییدن خاک نم زده باغچه، سیر نمی شوم. آنقدر در حیاط می مانم ؛ تا تیغه ی طلایی آفتاب ، رطوبت را از جان خاک بیرون بکشد.
آنگاه است که مادر از ایوان خاک خورده ونم زده به من که روی سنگ فرش حیاط نشسته ام ، اشاره می کند که بیا تو.
سری تکان می دهم که یعنی می آیم.پرده را می کشد و به داخل می رود. 
باید بروم ، اما مگر می شود؟! باران اوج احساس من است. به نوعی تجلی باطن پرتلاطم من است.
من شور جوانی را از باران آموخته ام . به سمت عمارت راه می افتم. همه جا را سکوت فرا گرفت است .خوب طبیعی است. سرظهر است وباران هم آمده .

همه در خانه هایشان چپیده اند تا یک جمعه زمستانی را بی سروصدا به پایان ببرند. تا شنبه را پر هیاهو آغاز کنند. اما نمی دانند ، غوغای باران اوج آرامشش و سکوت محض است.
راستش مردم خیلی چیز های دیگر را هم نمی دانند و تا بهشان میگویی جواب می دهند که تو حالا جوانی. احساساتت بلوغ است .بچه جان گرسنگی نکشیده ای تا این چیز ها از یادت برود.

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
455 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 183
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


مطالب محبوب
تبلیغات متنی