نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود داستان زندگی سرما زده

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود داستان زندگی سرما زده


دانلود داستان زندگی سرما زده

اولین پاییزی است که مادربزرگ نیست.

کنج خانه نشسته و به جای خالی مادربزرگ خیره شده است.

به آرامی کنارش می نشینم؛اصلا متوجه آمدنم نمی شود!

آهسته صدایش می زنم؛صدا زدن های مکررم را پاسخ گو نمی شود..نبود مادربزرگ بیشتر از همه روی او تاثیر گذاشته است!

مکررا که اسمش را صدا می زنم،بی حرف از جایش بلند می شود و صندوقچه ی کوچکی را از اتاق رو به رویی می آورد…رو به رویم می نشیند و صندوقچه را باز می کند.

زیر لب آهسته می گوید:مادربزرگ همیشه می گفت”پاییز بار و بندیلش را جمع نمی کند که برود و جایش را به زمستان بدهد؛پاییز فقط یخ می زند و ما اسمش را زمستان می گذاریم.”

_پس نقش برف و باران چه می شود؟

لبخند کمرنگی شاپرک مانند روی لب های ترک خورده اش جای می گیرد:

هرسال پاییز که یخ می زد،باران هم یخ می زد و برف می شد.درخت یخ می زد و بی برگ می شد.قلبمان هم یخ می زد و بی احساس می شد.

بهت زده نگاهش می کنم…عجیب تفسیر می کند سرما را!

_امسال باران نبارید که!

_پاییزِ امسال اصلا یخ نزد که زمستان شود.

_یعنی پاییز ماند؟

_نه!امسال نه پاییز بود،نه زمستان…

آهی می کشد و ادامه می دهد:

گویا چشمه ی اشک آسمان خشک شده بود.

_دوست داشتی زمستان می شد یا پاییز؟

نگاهش را به سمت پنجره سوق می دهد:

_نگاه کن!کهنه درختِ بی برگِ باغچه ی پیرِ مادربزرگ با شکوفه هایش خشک شد…

نگاه بهت زده ام را که می بیند می گوید:

_مادر بزرگ می گفت زمستان قلب ها را سرد می کند.

_واقعا سرد می کند؟

_شاید!

رد نگاهش را دنبال می کنم و به درخت توت کهنسالِ خشک شده می رسم:

_امسال هم پاییز تمام می شود.

استکانِ چایی اش را بر می دارد و جرعه ای می نوشد.

دوباره خیره ی حیاطِ یخ زده می شود و می گوید:

_تمام عمر همین است؛فصل های مختلفِ زندگی می گذرند و به پایان می رسند.

 

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
368 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 182
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی