نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود داستان عشق و عقل

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود داستان عشق و عقل

دانلود داستان عشق و عقل

خلاصه:
جنگ میان عقل و عشق، شاید بزرگ ترین درگیری یک انسان باشد! سربازی که تنها در فکر دفاع از وطن خویش است و دختری که اسیر دست سرنوشتی شوم شده. در این جنگ کدام برنده است؟ عقل یا عشق؟
مقدمه:
آن گاه که عشق تو را می خواند، به راهش گام نِه! هرچند راهی پر نشیب. آن گاه که تو را زیر گستره بال هایش پناه می دهد، تمکین کن! هرچند تیغ پنهانش جان کاه. آن گاه که با تو سخن آغاز کند، بِدو ایمان آور! حتی اگر آوای او رویای شیرینت را در هم کوبد؛ مانند باد شرطه که بوستانی را.

جنگ سختی بود، تمام سربازان بی رمق شده بودند. تا چشم کار می کرد، همه جا خاک و غبار دیده می شد! جنگ در بیابانی عظیم صورت گرفته بود و از شدت گرما،سپاهیان توان مقابله با دشمن را نداشتند.
آباسا، یکی از سربازان دلاور جنگ، در حالی که از شدت پیکار و جنگیدن عرق بر سر و رویش خودنمایی می کرد، سوار بر اسب شد و خودش را به فرمانده رساند تا اخبار جدیدی که از دشمن در دست داشتند را، به او اطلاع دهد.
هنگامی که به سیناریم، فرمانده جنگ رسید، تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
آباسا: درود بر فرمانده سیناریم بزرگ.
سیناریم با همان صلابت همیشگی جواب داد:
سیناریم: خبر جدید چه داری سرباز؟
آباسا: دشمن لاک دفاعی اش را تغییر داده، سوارانشان از غرب و پیاده نظام از شمال حمله را آغاز کرده اند، چه دستور می فرمایید؟
سیناریم خوشه انگوری در دهان گذاشت و متفکر پاسخ داد:
سیناریم: اگر چنین باشد شکست می خوریم. دستور عقب نشینی بده سرباز.
آباسا تعظیم کوتاهی کرد و سوار بر اسب سفیدش به سوی میدانِ جنگ تاخت. گرچه خودش نیز در فکر عقب نشینی بود اما به فرمانده اش خبر داد که بی اذن او کاری نکرده باشد.
به شیپورچی ها فرمان داد تا صورِ عقب نشینی را بدمند. لحظه ای بعد تمام سپاهیان به اردوگاه برگشتند و زخمی ها را توسط ارابه به شهر بازگرداندند.
تمامیِ فرماندگان و سرانِ سپاه به دستور سیناریم جمع شدند.
سیناریم: درود بر شما دلاور مردان. امشب را به عیش بگذرانید که فردا پیروز میدان خواهیم شد.
سردیس، فرمانده جناح غربِ سپاه گفت:
سردیس: اما شمارِ دشمن بسیار است و شمارِ ما اندک، چگونه بر آنان غلبه کنیم؟
سیناریم: جاسوس هایمان خبر دادند که دختر پادشاه گابریله، دیشب به این جا آمده است؛ امشب او را مهمان اردوگاهمان خواهیم کرد.
همه آن ها بر هوشِ سیناریم غبطه خوردند. اگر دختر پادشاه را در چنگ می گرفتند، بی شک او را مغلوب خود می ساختند. سیناریم رو به آباسا گفت:‌
سیناریم: تو و یارانت امشب مخفیانه به اردوگاه دشمن می روید و به هر طریقی که شده آن دختر را برای ما می آورید.
آباسا به نشانه اطاعت سرخم کرد و رفت تا آماده تاختن به اردوگاه دشمن شود.
نیمه های شب، آباسا همراه سربازانش از سمت شرق به طور مخفیانه وارد اردوگاه دشمن شدند. عده ای را به نگهبانی گماشت و به همراه بقیه ی سربازان وارد اردوگاه شد.
آرام و مخفیانه خودش را به اقامتگاه بزرگانِ دشمن نزدیک کرد و منتظر فرصتی شد تا بتواند دخترک پادشاه را به چنگ آورد.
” تا دنیا، دنیا بوده، عشق وجود داشته و قوانین آن تقریبا تغییرناپذیر بوده است. همواره دست ها در گردن ها حلقه شده و لب ها در جستجوی لب ها بر خواهند آمد.”

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
413 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 183
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


مطالب محبوب
تبلیغات متنی