نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود داستان لیبرالیسم شرقی

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود داستان لیبرالیسم شرقی

دانلود داستان لیبرالیسم شرقی

نام داستان: لیبرالیسم شرقی
نام نویسنده:عارفه حمزه
ژانر:اجتماعی
هدف: نمی¬دانم کودکانی که خودشان آینده شان را انتخاب نمی¬کنند، چه گناهی دارند؟! در جایی خواندم که مالتوس جامعه شناس لیبرال انگلیسی درباره فقر گفته است: انسانی که در دنیای از قبل تملک شده به دنیا می آید، اگر نتواند حقش را از پدر و مادرش بگیرد و جامعه خواهان کار او نباشد، حقی دریافت کمترین غذا را هم ندارد. در سفره طبیعت جایی برای او نیست و طبیعت خود حکم به رفتن او می¬دهد و خود این حکم را اجرا می¬کند.

با خودم گفتم در جامعه من چقدر مالتوس شرقی وجود دارد و دیده نمی¬شود…
مقدمه: برای تو می¬نویسم…تویی که دستانت یخ زده از سرمای دل های آدم بزرگ ها! تویی که حتی وقت نمی¬کنی با خدایت درد و دل کنی و مثل ما از درد های بی شمارت شکایت کنی…چراغ های سبز چهارراه ها شرمنده انتظار تو هستند…برف زمستان خجالت می¬کشد که ببارد…برای تو می¬نویسم عزیزم…تویی که دیدمت و نتوانستم برایت کاری بکنم…

دخترک، دستان یخ زده اش را بهم کشید تا شاید کمی گرم شود ولی بی فایده بود. منتظر ماند که مثل همیشه چراغ قرمز شود. چراغ های این شهر وقتی که رنگ خون می¬شوند به دخترک امید می¬بخشند. اتوموبیل ها یکی یکی توقف کردند.
قدش آنقدر کوتاه بود که برای صحبت با رانندگان مجبور بود روی پنچه پا بایستد. با دستان ظریف و یخ زده اش به شیشه خودرو ضربه زد. شیشه پایین آمد.گرمای داخل خودرو دستان یخ زده اش را کمی گرم کرد. لکنت زبان داشت و گفتن جملات برای زمان بر بود:
_آقا…گ…گل…می….می¬خرین؟
مرد بدون اینکه حتی به او نگاه کند با بی رحمی تمام گفت: نه!
شیشه را بالا داد و دوباره آن گرمایی که صورت سفیدش را نوازش می¬کرد قطع شد. چراغ سبز شد. عقب رفت و منتظر ماند که دوباره چراغ ها قرمز شوند. بدنش از سرما می¬لرزید و رنگ سبز چراغ را کمرنگ تر می¬دید.
دوباره قرمز شد. به سمت خودروی جدیدی رفت و به شیشه زد. زنی که راننده بود حتی شیشه را پایین نداد که گرمای داخل خورو خارج نشود و با دست اشاره کرد که

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
504 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 184
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


مطالب محبوب
تبلیغات متنی