نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود داستان همه تنهایی ترانه

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
پنج شنبه ۳ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود داستان همه تنهایی ترانه

دانلود داستان همه تنهایی ترانه

نام کتاب:همه تنهایی ترانه
manizh_gh:نویسنده
ژانر:عاشقانه,هیجانی

خلاصه داستان: همه تنهایی ترانه، داستان دختریست که در اول جوانی با نا ملایمتی های زیادی مواجه می‌شود. آن‌قدر ناگهانی روند زندگی‌اش تغییر می‌کند، که خودش هم حیران می‌ماند از نبودن‌ها، جا زدن های اطرافیان. ولی تصمیم می‌گیرد که خودش بایستد در مقابل همه‌ی مشکلات. با یک تصادف، مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کند… .

_ یک، دو، سه. بلندش کنید!
_ مراقب باشید به در و دیوار نخوره! هی پسر! محکم بگیرش، اگه بیوفته از دستتون، مردین!

_ مگه نون نخوردی مردک؟ محکم بگیر گاز رو!
با اعصابی خورد، روی تک صندلی میز ناهار خوری، که بی شک این صندلی هم باید می‌رفت، داشتم به صحنه رو به روم که تاراج رفتن زندگیم بود، نگاه می‌کردم. صدای آقای رحمدل بد جوری عصبی ترم می‌کرد! هه! آقای رحمدل! اصلا دلش به فامیلیش ربطی نداره؛ بیشتر بهش آقای بی‌رحم می‌خوره تا رحمدل!

توی همین فکرا بودم که یهو دیدم رحمدل به سمت اتاق خواب بابا و مامان رفت. سریع به سمتش دویدم و جلوی در ایستادم:
_آقای رحمدل، این‌جا چیزی نیست که به‌دردت بخوره؛ فقط یه تخت هست که می‌تونی ببریش. بقیه لباسا و خاطرات بابا و مامانمه که نمی‌ذارم بهشون دست بزنی.
با اون قد کوتاه و هیکل چاق، به زور تا سر شونم بود. کمی منو کنار زد و داخل اتاق شد؛ به اطراف نگاهی کرد. وقتی دید واقعا چیز به درد بخوری دستشو نمی‌گیره، با صدای بلند که بی شباهت به نعره هم نبود، به کارگرا گفت بیان تخت رو هم ببرن.
به سمت در خونه رفت و یه نگاه کلی به همه جا انداخت.
رحمدل:_ به بابات بگو همیشه انقدر مهربون نیستم که فقط وسیله هاشو ببرم. بهش بگو فقط کافیه دستم بهش برسه!
رحمدل رو به کارگرا:_ تخت رو هم بیارید بار خاور کنید؛ تمومه کار.
با تموم شدن حرفش، از در خونه خارج شد. نفسمو عصبی بیرون فرستادم. واقعا چرا این‌طوری شد زندگیم؟ از این خونه با وسیله های قشنگ و پر از وسیله های لوکس، فقط خونه خالی باقی مونده! به سمت اتاقم رفتم. خنده دار بود؛ حتی لباسامم روی زمین ریخته بود! فکر کردم یعنی یه کمد لباس هم به درد رحمدل می‌خورد؟!

این کلافگی ها و رفت و آمد رحمدل، خیلی وقت بود که ادامه داشت؛ این بار دیگه تیر آخر رو زده بود و خونه رو خالی کرده بود. نمی‌دونم باید بگم، حرف داره یا نه! اما هر چی باشه یه روزی دوست بابا بود و با ما رفت و آمد داشت. نباید با بچه دوستش این کارو بکنه.

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
503 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 183
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی