نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود داستان گل های 

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود داستان گل های

دانلود داستان گل های

بسمه تعالی 

نام رمان:گل های خونین

به قلم : イℳ۳٫hoseini

خلاصه: زندگی یک خانواده در خرمشهر زمان جنگ است، نشان دادن سختی ها و رنج هایی که کشیدند و با قدرت جنگیدند و خرمشهر را نجات دادند  …

مقدمه :

هوا ابری و نم نم، با قدم های تو بارانی..

به دنبالت تمام واژه ها درگیر حیرانی..

تو مدتهاست رفتی و به پاهایت نیفتادم..

هنوزم خواب می بینم همان جا روی ایوانی..

من از ترس نبود تو به بیداری چه مشکوکم..

چه غوغا می شود وقتی که هستی و نمی دانی..

که می ری و نمی بینی، برایت شعر می چینم.. 

چه شد؟ یک لحظه برگشتی، هنوزم شعر می خوانی؟

زمین هم خیس شد؛ اما همان جایی و آرامی..  

مگر دائم نمی گفتی که از ماندن پشیمانی؟

هنوزم چای می نوشی، هنوزم خواب می بینم..

خودت را که نمی دانم، نگاهت گفت می مانی..‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌.

میان صد ها صدا، صدای تیر، تفنگ و مسلسل ها صدای گریه ی کودک تازه به دنیا آمده اش گوشش را نوازش داد؛ پدر خوشحال از آمدن گل نوشکفته اش، چشمانش را روی هم گذاشت و روی زمینِ خاکی بر سجده افتاد، پس از هشت سال زندگی با نازنینِ دوست داشتنی اش صاحب فرزندی شده بود… اشک ها لجوجانه از چشمان حامد سُر می خوردند؛ گویی با یک دیگر مسابقه می دهند و هر قطره از قطره ی دیگر پیشی می گیرد! 

سرِ خود را از خاک بلند کرد و به زهرا دوستِ صمیمی نازنیش که ازخانه ی گلی و کوچکشان بیرون می آمد، چشم دوخت… از جای برخواست و به سمتش رفت و با نگرانی حالِ نازنینش را پرسید که زهرا به آرامی گفت که حالشان خوب است… با هول داخل خانه شان شد، نازنین با صورتی گلگون به دخترکشان چشم دوخته بود… حامد نزدیکشان شد، بوسه ای بر پیشانی نازنینش کاشت و دخترکش را در آغوش گرفت و روی دستان کوچک و لطیف همچون برگ گل را بوسید و لبخندی از اعماق قلبش روی لب نشاند.

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
374 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 182
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی