نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود دلنوشته زنده زار 

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود دلنوشته زنده زار 

دانلود دلنوشته زنده زار

نام کتاب:زنده زار
نام نویسنده:علی حیدری

مقدمه:
گاهی هم به خودم فکر می کنم؛ به خودمان؛ به همه ی آن هایی که ما را می شناسند و نمی شناسند.
خنده های نه از ته دلشان، گریه های بر حسب عادتشان، شادی های زود گذر و غم های ماندنی، عشق های رنگ باخته و صداقتی گم شده در کلام!
فقط گاهی به این فکر می کنم؛ به زنده های اطرافمان و به دنیایمان؛ زنده زار …

پ.ن:
ایهام زنده زار:
۱ جایی پر از موجود زنده!
۲ غم جان دار!
رابرت فقط شش سال دارد …

رابرت بعد از ظهری ساکت، در خیابانی تنها رکاب می زد و خوشحال بود. باید برای شب به خانه باز می گشت. دوستانش با ظرف کیک و شمعی شش ساله روی آن منتظرش بودند و او نیز که بی درنگ منتظر غروب خورشید بود، تند و تند رکاب می زد و خورشید از او دورتر می شد. گویی رکاب رابرت خورشید را وادار به خداحافظی می کرد.
حال رابرت هر روز در همین ساعت رکاب زنان راهی خانه می شود و خورشید هم به سرعت رکابش دور می شود. نمی تواند رکاب نزند چرا که خورشید غروب نمی کند و هرشب رابرت با همین امید به آغوش گرم خانواده اش بازمی گردد. کار مهمی به او واگذار شده … غروب خورشید … !
رابرت فقط شش سال دارد …
***
دلتنگی …

دلتنگ کسی بودن زیباست؛ ولی اینکه دلتنگ کسی باشی که از او دلگیری، از آن هم زیبا تر است.
می دانی در حقت بدی کرده، نامردی کرده، بی وفایی کرده ولی باز دلت برایش تنگ می شود.
این دلتنگی نه از عادت است و نه از وابستگی.
این دلتنگی نداییست از جانب دل که همواره به سوی محبوب می خواند حتی اگر محبوب آنقدرها هم محبوب نباشد!
***
سوختن و ساختن …

گاهی اوقات خوشی زیر دلمان می زند
گاهی آنقدر غمناکیم که خواهان مرگیم،
گاه دلتنگ و گاهی خسته و گاه چونان سنگ مقاوم،
چونان شب دلگیر و گاه چون درختی تنها در پاییز.
اما گاه یکرنگ می شویم. گویا خوشی فرار کرده و درد جای خوش کرده و نمی رود که نمی رود.
ولی می شود ساخت؛ همچون درخت که ساخت، سوخت و بی برگ شد، خشک شد اما
ساخت؛

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
378 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 184
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


مطالب محبوب
تبلیغات متنی