نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رایگان رمان سانست

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش

دانلود رایگان رمان سانست

دسته بندی : رمان عاشقانه جدید 2019 و 2018 تاریخ : شنبه 18 آوریل 2020

دانلود رایگان رمان سانست

سراب رد پای تو
کجای جاده پیدا شد!
کجا دستاتو گم کردم؟‌
که پایان من اینجا شد!
کجای قصه خوابیدی
که من تو گریه بیدارم
که هر شب هُرم دستاتو
به آغوشم بدهکارم!
••
“سانسِت(sunset) یعنی غروب؛ غروبِ خورشید!”

••
-خیلی وقت پیش؛ درست زمانی که خورشید قصه‌ی ما هنوز طلوع نکرده بود اتفاق بدی رخ داد؛ اتفاقی که درش قسم خورده شد به نابودی؛ به تباهی؛ به سیاهی!
همان موقع بذر کینه کاشته شد؛ شخم زده شد؛ جوانه زد و آرام و آرام رشد کرد‌؛ ریشه دواند و بزرگ شد؛ بزرگ و بزرگ‌تر تا شد یک سیاهی؛ یک تباهی و یک غروب بی‌رحمانه.
••
پسر قصه‌ی ما که از همان کودکی در گوشش از انتقام خواندن و حالا وقت شروع بازی است اما آیا عشق مجالی به انتقام می‌دهد؟!

#سانست (غروبِ خورشید)
#انتقامی_عاشقانه
#ا_اصغرزاده

قسمتی از رمان

-عه محمد نکن ‌‌‌‌، الان کسی میاد میبینه .
محمد اما مگر زبان خوش حالی‌اش بود .
با نگاهی که دل خورشید را هزار بار تکه‌تکه می‌کرد گفت :-خب ببینن ، که چی مثلا .
خورشید خندید ؛ در لبخندهای این دختر انگار طعم گس پرتغال تازه رسیده جای داده شده بود که وقتی می‌خندید آنقدر شیرین می‌شد .
دستش را بالا برد ؛ تاج گلبرگ های روی موهایش را مرتب کرد و پرسید :-یعنی انقدر زیبا شدم ؟
محمد فقط پوزخندی کوتاه گوشه‌ی لبش جا داد و گفت :-آره زیبا ! حتی زیباتر از خورشیدی که الان بالای سرمون نگبهان ایستاده .
این پسر انگار خندیدن بلد نبود ؛ توی تمام آن مدت حتی یک بار هم لبخندش را برای خورشید به حراج نگذاشته بود .
خوش قیافه بود و خوش اخلاق .
دوباره لبش شکوفه زد به خنده که محمد روسری‌اش را روی موهایش کشید و گفت :-بلندشو که دیر شده ؛ بریم از خان بابا کسب اجازه کنیم کمی هم کنار نهر طالان قدم بزنیم ؛ من تا شب باید برگردم .

دانلود نسخهPDF

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
207 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 23
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی