نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رایگان رمان سوره عشق آیه تو

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
سه شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رایگان رمان سوره عشق آیه تو

دسته بندی : رمان عاشقانه جدید 2019 و 2018 تاریخ : چهارشنبه 15 آوریل 2020

دانلود رمان سوره عشق آیه تو

دانلود رمان سوره عشق آیه تو

رمان: سوره ی عشق، آیه ی تو
به قلم: مریم گل محمدی
(یک نفر که می نویسد)،

آخرین نگاه را هم از خانه و آن باغچه ی کوچک گوشه ی حیاط گرفتم. وقت رفتن و دل کندن بود. همان دلی که فرهاد به خاطرش کوه و جان کَند.
در دو طاق سفید رنگی که یقین داشتم دیگر هرگز به رویم باز نخواهد شد، بستم.
به راه افتادم. برخلاف چرخ های کوچک ساک نیمه پُرم، چرخ زندگی ام شکسته بود. یعنی چوب لای چرخش گذاشتند و سرنگونم کردند.

قسمتی از رمان

برخلاف فیلم ها و داستان ها که روز رفتن آسمان تیره و دلگیر است و می بارد، آسمان شهر من، آفتابی تر از همیشه بود.
به اواسط کوچه ی باریک و بلند رسیده بودم که بی اختیار ایستادم. به سمت ساختمان دو طبقه ی سنگ نما برگشتم. به پنجره ای چشم دوختم که یک ماه از بسته شدنش می گذشت. خبر از او داشتم ولی آیا او هم از من خبر داشت؟ گمان نمی کنم!
قبل از آن که نگاهم به طبقه ی نیمه ساختی که روزها و ساعت ها برایش طرح و نقشه می کشیدم، سنجاق شود، از آن جا دور شدم.

برای اولین تاکسی، دست تکان دادم. به محض نشستن سر به شیشه ی تاکسی زرد رنگ تکیه دادم و چشم بستم. هر چه بیشتر نمی دیدم راحت تر می توانستم بگذرم و بروم.

دانلود رایگان
دکلمه صوتی من

با صدای سوت قطار، چشم از سنگ های سیاه و سفید کف سالن برداشتم، پر چادرم را میان دست گرفتم و با دست آزاد دیگرم چمدان را به دنبال خودم کشیدم.
بدون شک تمام مسافرها خبر از مقصد نهایی خود داشتند، اما من چه؟ من هم خبر از انتهای این مسیر داشتم؟ داشتم! می دانستم انتهای این راه سر از جهنم در خواهد آورد‌. می دانستم و چاره ای به جز رفتن، نداشتم.

چه امتیازی می دهید؟
5 / 4.67
[ 3 رای ]
650 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 184
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی