نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان آخته

خلاصه:

دانلود رمان آخته دخترک دستان خسته و بی‌رمق‌اش را به سوی ویولن کشاند. انگشتان نحیف‌اش با میلی وافر در پی نواختن بودند! ارشه را همچون تیغ تیز زندگی بر تن زخمی ویولن نواخت؛ آوایی تلخ از همدردی آن دو برخاست، آوایی از آرزو‌های محال دخترک، از زندگی برباد رفته‌اش، از عشق جانسوزاش…

*آخته: معانی و استفاده‌های بسیار دارد؛ امّا معنای مورد استفاده در اینجا «نواخته» می‌باشد.

مقصر بود، ولی نه به اندازه‌ی جامعه‌ای که حتی گرگان را نیز می‌بلعد؛

چه رسد بره‌ی کوچکی چون او!

خطایش زیر پا گذاشتن باید‌هایی بود که آرام آرام او را به هبوط سوق داد.

عبور از خط قرمزهایی که جز صلاحش چیزی نبودند، او را از نزدیکان دور و دورتر کرد. و اما امان از لیلی…

چون ایمان آوردگان به آیات ما نزد تو آمدند، بگو: سلام بر شما،

خدا بر خویش مقرر کرده که شما را رحمت کند، زیرا هر کس از شما

که از روی نادانی کاری بد کند، آنگاه توبه کند و نیکوکار شود، بداند که خدا آمرزنده و مهربان است.»

– توکارت خیلی خوبه! ولی…

– ولی؟!

مرد جوان دستی به موهای فرش کشید و با صدای آرامی گفت:

– نوازنده گروه شدن، خرج داره دختر جان!

با شنیدن حرفش، عصبانیت سرتاسر وجودم را در برگرفت.

با خشم ویولن را در کیف کوبیده و روی دوشم انداختم؛ اما قبل از خروج از اتاقک استودیو،

برگشتم به‌سمت آن دو مرد که متقاضیان را تایید و رد می‌کردند.

– خودتون و اون گروهتون برید به جهنم!

رمان آخته

درب را پشت خود محکم کوبیدم. دیگر متقاضی‌ها که در سالن منتظر بودند،

با تعجب من و گام‌های خشمگینم را بدرقه کردند. از ساختمان که خارج شدم،

چند نفس عمیق کشیدم. س*ـینه‌ام از نفرت و خشم به‌سختی بالاوپایین می‌شد.

صدای پاشنه‌ی کشف ریحان، سوهانی به روی مغزم بود. به‌سمتش برگشتم.

از یاد بردم در عابرپیاده یکی از شلوغ‌ترین خیابان‌های شهر هستیم و با تن صدای بلندی فریاد زدم:

– تقصیر تو بود! تو من رو مسخره این عوضیا کردی! کار همیشه‌ته.

ریحان جا خورد و نگاهی به اطراف کرد. دست دراز کرد بازویم بکشد که دستش را پس زدم و هلش دادم.

– گمشو!

از کنارش رد شدم و با گام‌هایی بلند به‌سمت مقصدی نامشخص، حرکت کردم.

بغضی بیگانه به جان گلویم افتاده بود و هر لحظه، بر حمله خود می‌افزود.

می‌شنیدم ریحان صدایم میکند؛ اما عمدا نایستادم و به‌سمت خیابان رفتم تا تاکسی بگیرم.

تاکسی زردی نزدیک می‌شد که دستم از پشت کشیده شد.

با چهره مغموم و دل‌خور ریحان روبه‌رو شدم؛ اما آن لحظه ذره‌‌ای برای اهمیت نداشت.

برگشتم که دستی برای تاکسی تکان دهم؛ اما رفته بود. با خشم به‌ سمت ریحان برگشتم و گفتم.

– چته؟ چی می‌خوای؟!

 

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده Saba

مشاهده تمامی 193 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.