نوولفا شهری پر از رمان

نوولفا _ www.novelfa.ir

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد
در صورت درخواست هر گونه رمان و کتاب در تماس با ما یا به ایمیل زیر پیام بفرستید و یا در تلگرام با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

14529707084

نام رمان: رمان آسمان مشکی

نویسنده: Eli

تعداد صفحات: ۲۸۸

خلاصه ای از داستان رمان:

آوا دختری شیطون و پرانرژی است که در شرکتی مشغول به کار میشود و آنجا با پسری  به نام سپهر آشنا می شود…

 

صفحه ی اول رمان:

سرمو به دستم تکیه دادمو با پا شروع به ضربه زدن به صندلی شدم ای خدااااا من اگه نخام با این اسکلت پوسیده صالحی کلاس داشته باشم باید کیو ببینم هااان؟؟؟یهو مهناز با ارنج استخونیش یکی کوبوندتو پهلوم اومدم چنتا بارش کنم که با ابروش اشاره داد تازه گاگولیم افتاد همه ی کالس ساکت بودن و استاد هم منتظر بم نگاه میکرد…د بیا اینم اولین سوتی روز اول ترم جدید صدامو صاف کردم-ببخشید استاد متوجه نشدم عینکشو روی بینی کجو کلش جابه جا کرد-معلومه که متوجه نمیشید با مشغله ی زیادتون که تاکلاس هم کشیده همه خندیدن صالحی از بالا عینک به کلاس نگاه کردو نیشخندی زد من نمیدونم این چه پدر کشتگیی با من داره صالحی-بحثمون در مورد شاهنامه بود؟ ای اون شاهنامه تو فرق سرتتتتت من چه میدونم شاهنامه چی هس فردوسی کی هس حافظ کی هس بالاخره به هر جون کندنی کهبود خزعبلاتی سر هم کردمو تحویلش دادم کلاس تموم شد.مهناز-بیاین بریم بوفه یه چیزی کوفت کنیم هلاک شدم به خدا یه نیشگون از بازوش گرفتم-نپوکی توووو از اول صبح تا حالا کلی روونه ی اون شکمپاره ی انباریت کردی سارا-بزار انقد کوفت کنه تا خیکی شه،مهناز خانوم از من گفتن تو این بی شوهری کسی نمیاد بگیردتا حالا بلنبووون همین طورررر مهناز-گم شین دوتاتووون بعد زودتر ما رفت سمت بوفه ولی خدایش هیکلش حرف نداشت من که نگاش میکردم اب دهنم راه میفتاد دیگه پسرارو خدا دردشونو میدونه بعد از اتمام کلاسا رفتم سمت ماشینمو راه افتادم دم در دانشگاه مسعودو دیدم که پیاده داشت میرفت رفتم پشتش یه بوق زدم پزید هوا برگشت-دیوونه سکته ناقصو زدم خندیدم-گل پسر بپر بالا برسونمت بیمارستان تا خونت نیفتاده گردنم خندیدو سوار شد -ببینم پس پیکان جوانانت کو؟ -دادم به مهران با دوستاش رفتن شمال مسعود ۲۸ سالش بودو امسال فارق التحصیل میشدو یه ۲ سالی باهم دوس بودیم البته یه دوستی ساده ااونم به خاطر اینکه ازش خوشم میومدو مثه پسرای ژیگوی دانشگاه نبود مسعودو رسوندم شرکتش بعدشرفتم خونه درو که باز کردم نیما(برادر خل وچلم)توی حیاط داشت با مبایلش حرف میزد که با شرف یابی من قطع کرد -به به جناب نیما خاااااان جی اف گرام خوبن؟؟سلام برسونید خدمتشون دورادور جویای احوالشون هستیم -هه هه بامزه تا حالا کجا بودی؟

.

لینک های دانلود رمان آسمان مشکی :

.

دانلود رمان مخصوص گوشی های جاوا (JAR)

.

دانلود رمان مخصوص کامپیوتر (PDF)

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 728 پست

برچسب ها

ارسال دیدگاه جدید

1 نظر ارسال شده
  1. zahra گفت:

    عععععععععععععععععععععععااااااااااااااااااااااااااااااااالللللللللللللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییی بود مرسی

    [Reply]


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.