نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان آهنگ بی ساز

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان آهنگ بی ساز

دانلود رمان آهنگ بی ساز

مقدمه :

داستانی از زندگی دو دختر…

دخترانی با تفاوت های بسیار ؛ ولی از یک جنس…

داستانی از رویا های دختری از جنس بخشش…

دختری از جنس غرور و پاکی …

دخترانی از جنس عشق…

می نویسم …

می نویسم از جنسی لطیف و احساسی …

و از جنسی صبور و مغرور …

می نویسم از یک نگاه …

یک جذبه …

یک خجالت …

یک مهر …

یک رابطه …

یک محبت …

و در نهایت یک عشق …

آری …

می نویسم از یک عشق …

عشقی با تمام سختی ها …

شیرینی ها …

فاصله ها …

و انتظار ها …

داستان در مورد مهسان و دل آراست ، دو دوست صمیمی … که مهسان دنبال کار می گردد و دل آرا باعث می شود آینده ی مهسان ، جوری دیگر ، رقم بخورد … .

با استرس روی صندلی نشسته بودم و پام رو تکون می دادم و منتظر به منشی نگاه می کردم ؛ انگار خیال نداشت تلفن رو قطع کنه . صدای خندیدن هاش اعصابم رو مختل می کرد . ایستادم و با اخم بهش نگاه کردم :

+خانم … خانم …

منشی در حالی که هنوز خنده بر لب داشت ، صداش رو پایین آورد و گفت : عزیزم یه لحظه …

روش رو با غیظ به سمت من برگردوند و با لحن مسخره ای گفت : عزیـــزم ! گفتم که باید منتظر بمونید … آقای رئیس هنوز تشریف نیاوردن .

با حرص روی صندلی نشستم و به ساعت بالای سرمنشی نگاه کردم ؛ ساعت از ۱۱ گذشته بود ، نمی دونم چرا هنوز نیومده بود .
اصلا معلوم نیست من رو قبول می کنه یا نه ! منی که هنوز دو سال از دانشگاهم مونده بود و تجربه ی کاری نداشتم .
تسبیح مادربزرگم رو از توی کیفم درآوردم و مهره هاش رو بین انگشت هام لمس کردم ؛ این تنها چیزی بود که بهم آرامش می داد … شروع به فرستادن صلوات کردم . چشم هام رو بستم و زمزمه کردم …

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
361 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 183
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی