نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان استایل از هما پوراصفهانی

دانلود رمان استایل برای کامپیوتر pdf

نام رمان: استایل
نویسند: هما پور اصفهانی
تاریخ انتشار: ۱۳۹۵/۰۵/۲۵
خلاصه رمان استایل:
روژین دختر سختی چشیده ای که با بدبختی برای خودش در ایران اسم و رسمی در حیطه طراحی لباس پیدا کرده ناگهان حس می کند کم آورده و برای مدتی نیاز به استراحت و تغییر آب و هوا دارد. پس تصمیم به رفتن پیش مادرش می گیرد که ساکن ترکیه می باشد در این سفر به صورت تصادفی با گروهی مادلینگ که برای پیدا کردن اسم و رسم راهی ترکیه هستند برخورد پیدا می کند و با مسئول گروه آشنایی اندکی پیدا می کند، بعد از آن کم کم و به طور ناخواسته راهش به گروه باز می شود و …

خلاصه ی رمان :

روژین دختر سختی چشیده ای که با بدبختی برای خودش در ایران اسم و رسمی در حیطه طراحی لباس پیدا کرده

ناگهان حس می کند کم آورده و برای مدتی نیاز به استراحت و تغییر آب و هوا دارد.

پس تصمیم به رفتن پیش مادرش می گیرد که ساکن ترکیه می باشد

در این سفر به صورت تصادفی با گروهی مادلینگ که برای پیدا کردن اسم و رسم راهی ترکیه هستند برخورد کرده

و با مسئول گروه آشنایی اندکی پیدا می کند،

بعد از آن کم کم و به طور ناخواسته راهش به گروه باز می شود

و …

قسمتی از متن :

لای چشمامو به زور باز کردم و با دیدن چشمای دریایی شاران، دختر خاله آلما از جا پریدم و مثل خودش به ترکی گفتم:

– چطوری گردنبند مروارید؟!!

شاران فارسی رو خیلی ضعیف می تونست حرف بزنه

و برای همینم ترجیح می داد با زبون مادری خودش حرف بزنه. طبق معمول چشماش گرد شد، بدش میومد معنی اسمشو بگم.

با کف دست کوبید توی سرم و گفت:

– گردنبند مروارید خود بی معرفتی!

بدون جواب زل زدم بهش، تنها دوستی که بعد از امیرحسین داشتم شاران بود.

درسته که بیشتر رابطمون مجازی بودی ولی بیشتر بدبختی هامو می دونست.

بعضی از مجازی ها سگشون شرف داره به هزار تا از حقیقی ها! حسم گرفت، کل حسمو از توی نگاهم گرفت و بی حرف منو کشید توی بغلش،

خدا رو شکر که ترکی می فهمیدم و می تونستم باهاش حرف بزنم،

خدا رو شکر که یه همزبون داشتم که باهاش حرف داشته باشم برای گفتن.

به یه دقیقه نکشید که خودش رو کشید کنار، تابی به چشمای خوشگل و آسمونیش داد و گفت:

– بلند شو! اومدی اینجا بخوابی؟! یا اومدی که بریم با هم خوش گذرونی؟!

بلند شو کلی برنامه برات دارم. کلی حرف داریم با هم بزنیم! سه ساله ندیدمت دختر …

کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:

– شاران! بذار از فردا … اصلاً …

پرید وسط حرفم، دستم رو کشید و گفت:

– می گم بلند شو!!

چاره ای نبود، جلوی زورگوییش کم آوردم!

از جا بلند شدم و دستم رو بردم به سمت پاهای بلند و خوش تراشش که با یه وجب شلوارکی که پوشیده بود سخاوتمندانه گذاشته بود در معرض دید،

همین که قصدم رو از حرکت دستم خوند لگد پروند و جیغ زنون پرید از اتاق بیرون.

لبخند نشست روی لبم … مگه می شد با شاران بود و روژین نبود؟!

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده Admin

مشاهده تمامی 1008 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.