نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان ایرانی دیانه

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان ایرانی دیانه

دانلود رمان ایرانی دیانه

دانلود رمان ایرانی دیانه,دانلود رمان دیانه نویسنده فریده بانو,دانلود رمان دیانه فریده بانو,داستان دیانه,رمان دیانه تک رمان,دانلود رمان دیانه و احمدرضا,دانلود کامل رمان دیانه,رمان ویدیا(دیانه),رمان کامل دیانه

دانلود رمان ایرانی دیانه

رمان دیانه به قلم فریده بانو به صورت انلاین

این رمان در کانال اختصاصی در حال تایپ هستش

برای رعایت حقوق نویسنده از گذاشتن فایل دیانه معذوریم

ماشین کنار در بزرگى تو یکى از کوچه هاى قدیمى تجریش ایستاد. کیف کوچک دستیم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.

ترس و دلهره امونم رو بریده بود. انقدر استرسم زیاد بود …

با دیدن المیرا که فقط لباس زیر تنش بود و لای بازوهای احمدرضا به خواب رفته بود احساس کردم ته دلم خالی شد

و از یه بلندی پرتم کردن پایین. اومدم عقب گرد کنم که دستم به مجسمه

ی کنار در خورد و صدایی داد.

هول کردم و با هر دو دستم مجسمه رو سفت گرفتم. دوباره سر جاش گذاشتم.

نفسم رو آسوده بیرون دادم. نگاهم به چشمهای باز …

چه امتیازی می دهید؟
5 / 5.00
[ 1 رای ]
848 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 89
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی