نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان ایرانی قسمت

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش

دانلود رمان ایرانی قسمت

ghesmat

وقتی که به گذشته فکر می کنم هنوز هم دچار احساس های گوناگونی می شوم که مرا دچار هیجان می سازد. خوب به خاطر دارم که آن روز هوا خیلی سرد بود تصمیم گرفته بودم برای درس خواندن به دیدن ثریا بروم. موقع خارج شدن از منزل با مهران برخورد کردم. مهران با خنده گفت:
– کجا با این عجله؟!
– دارم میرم خونه ی ثریا، این چند روزه به خاطر مهمونی تو اصلا درس نخوندم و حالا تصمیم دارم کمی درس بخونم.
– صبر کن می رسونمت.
وقتی که جلوی در خانه ی ثریا پیاده شدم هوای سرد آزارم داد. شال گردنم را بالاتر کشیدم و زنگ در را زدم. چند ثانیه ای که طول کشید ثریا در را باز کند به اندازه ی قرنی بود. به محض دیدن من ثریا لبخندی زد. فورا پرسید:
– دیشب چطور بود؟ خوش گذشت؟
– بد نبود، بیشتر دوستا و همکلاسیای مهران اومده بودن، از فامیل هم که طبق معمول همه بودن. انقدر خسته شده بودم که دیگه روی پام بند نبودم.
– پس حسابی خوش گذشت!
– نه بابا من فقط کار کردم، ولی به خود مهران خیلی خوش گذشت.
با این حرف کتابم را باز کردم و گفتم:
– از این حرف بگذریم، دیروز که اصلا درس نخواندم لااقل الان بخونیم.
ثریا که دید دیگه میلی به ادامه صحبت ندارم با این که هنوز راضی به نظر نمی رسید گفت:
– باشه شروع کنیم.
ثریا دختری بود زرنگ و درسخوان هم قد و قواره ی خودم، با صورتی گرد و چشمانی عسلی که هر وقت به ابروهای کمانی اش نگاه می کردم، یاد نقاشی خورشید خانم توی بشقاب های قدیمی می افتادم. چند ساعتی بود که مشغول بودیم. به ساعتم نگاهی کردم، ساعت نزدیک پنج بود که گفتم:
– دیگه دیرم شده، بهتره زودتر برگردم خونه.
کتابم را جمع کردم بعد از خداحافظی از ثریا و مادرش برگشتم خانه.
چند دانه برف به صورتم خورد. خوش حال شدم. “یعنی تا فردا روی زمین می شینه؟” به خانه که رسیدم مامان داشت جارو می زد .غروب

دانلود در ادامه مطالب

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
747 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 27
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی