نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان عاشقانه

دانلود رمان عاشقانه

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان ایرانی مکافات روزگار

دانلود رمان ایرانی مکافات روزگار

روستایی سرسبز با مردمانی شاد در دل کوههای دماوند، جایی که چشمه سارها و جویبارهای زیبایش تابلوی زیبای طبیعت را در دل کوه نقاشی کرده بود. روستایی با مردمان خونگرم و البته صمیمی، مردمانی شاد که هر عید بهانه ای می شد برای جشن گرفتن در روستا. روستای »ییلاق « حدود ۵۰ خانوار جمعیت داشت که به دلیل آب فراوان و بیشه های سرسبز مشرف به روستا از وضع مالی خوبی برخوردار بودند.
از دیگر شاخصه های مردم روستا این بود که تا آن زمان اجازه نداده بودند پای ویلا و قصر سازان به روستای آنها باز شود و روستا با همان ساخت و سازهای قدیمی اش پذیرای گردشگران و کوهنوردانی می شد که هر چند وقت یک بار از آن روستا عبور می کردند. حدود سال ۵۰ بود که عصر یک روز تابستان یک اکیپ کوهنوردی وارد روستا شد و اعضای گروه تصمیم گرفتند شب را در روستا سپری کنند.
در میان اعضای گروه جوان ثروتمندی به نام سپهر حضور داشت که در واقع تمام مخارج کوهنوردی را تأمین می کرد. سپهر با حاج اسماعیل که کدخدای روستا بود صحبت کرد و قرار شد در خانه داوود، یکی از اهالی روستا ساکن شوند. داوود پیرمردی بود که سال قبل از درخت گردو افتاده بود و از دو پا فلج شده بود، کدخدا فکر کرد با این کار می تواند کمکی به او کرده و حداقل مخارج برداشت محصول امسال باغش را به دست آورد. او با سپهر قرار بسته بود که بابت یک شب استراحت و صرف شام مبلغی به داوود بپردازند و سپهر پس از این که از وضع داوود با خبر شده بود، حتی پیشنهاد رقم بالاتری را داد که کدخدا نپذیرفت. گروه کوهنوردی در خانه داوود ساکن شدند، خانه ای دو طبقه قدیمی ولی زیبا با حیاطی بزرک که یک حوض به شکل قلب هم در وسط آن بود.

دور تا دور حیاط را درختهای سیب و گیلاس پر کرده بود، پدر داوود کدخدای قبلی روستا بود و خانه او از جمله خانه های بزرگ روستا به حساب می آمد.
اتاقهای طبقه بالا که با یک راهرو رو به حیاط به هم وصل می شد، در اختیار گروه کوهنوردی قرار گرفت. هوا کم کم تاریک می شد که اعضای گروه لباسهای کوهنوردی خود را عوض کردند و برای صرف شام و نماز به طبقه پایین دعوت شدند. سپهر بعد از وضو چند لحظه ای کنار حوض نشست، او به رغم این که از خانواده ای ثروتمند بود، اما به مسایل مذهبی اهمیت خاصی می داد، چراغهای اتاق پایین که بزرگتر از سایر اتاقها بود روشن شده بود و تحرک دو نفر که مشغول چیدن سفره بودند به چشم می خورد. از جایش برخاست و به اتاق نزدیک در رفت، بعضی از بچه ها نمازشان را تمام کرده بودند و به طرف اتاق دیگر در حال حرکت بودند.

دانلود در ادامه مطلب

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 739 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.