نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان ایرانی نقطه کور

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
سه شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان ایرانی نقطه کور

دانلود رمان ایرانی نقطه کور

اونروز شنبه بود و روز اول هفته. من هم امتحان داشتم و تو اتاقم مشغول لباس پوشیدن بودم. مامان هم نیم ساعت بود که داشت صدام میکرد.
– سارا اومدی؟ ساعت هشت شد، زود باش.
– اومدم مامان
از پله ها پایین رفتم و پشت میز نشستم. بابا هم اومد و سمت چپ من نشست. سعیدم که از همه سحرخیزتر هست و اولین نفره که سر میز حاضر میشه، سمت راست من نشسته بود. مامان فنجان چای رو مقابل من و سپس بابا گذاشت که بابا گفت:
– راستی سارا یه خبر خوش برات دارم!
مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت:
– حالا انگار چه خبری میخواد بده!
سعید گفت:
– بابا اگه اجازه بدید خودم بهش بگم. امروز من سارا رو میرسونم و باخبرش میکنم. ممکنه؟
بابا یه لحظه با هیجان به من نگاه کرد و بعد به سعید گفت:
– باشه خودت بهش بگو…
بعد یه چشمک بهش زد و ادامه داد:
– ولی یه جوری بگو که بچه پس نیافته.
هر دو خندیدن. من هیچی نگفتم که مامان اول به بابا بعد هم به سعید نگاه کرد و گفت:
– بسه دیگه، اگه می خوای سارا رو برسونی، زود صبحانتو بخور چون داره دیرش میشه.
سریع صبحانمون رو خوردیم و خداحافظی کردیم که البته بابا تا جلوی در با ما اومد چون میخواست بره شرکت. به سعید گفتم که سوار بشه، من در رو باز میکنم. در خانه رو که باز کردم، اول سعید بعد هم بابا از در خارج شدن که بابا هنگام خروج بوق زد و خداحافظی کرد. برای بابا دست تکان دادم و رفتم طرف در که ببندمش و سوار ماشین سعید بشم که مامان از ایوان صدام کرد:
– سارا !
– بله مامان؟
مامان: امروز اگر تونستی یک کم زودتر بیا چون مهمون داریم، میخوام کمکم کنی.
– مهمونا کی هستن؟
مامان: رویا و شوهرش و مهرشاد…
– چه کار دارن؟

دانلود در ادامه مطلب

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
1,071 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 184
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی