نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان بازی مرگبار عشق

خلاصه:

دانلود رمان بازی مرگبار عشق رمانی عاشقانه و طنز می باشد که شخصی به عنوان بادیگارد وارد قصری میشود ولی عاشق می شود خالا اقا پسر قسه یه نظامی هست واز ذوق زیاد بود..ببخشید..باید تخلیه انرژی میکردم…راتین لبخندی زد و بعد نیم نگاهی به من از سالن خارج شد…

سارا پاورچین اومد سمتم..آروم گفت:

کرد..وقتی رفتیم تو پیست ر..ق..ص گفتم یه عشوه ای بیام

بهش اشاره کردم خفه شه…

اهمی کردمو گفتم:

-حرفات تموم نشد ساراجـــون؟

با تعجب گفت:

-معلومه که نه..داشتم میگفتم..می خواس..

دوباره خواست ادامه بده که پرهام سرشو از پشت میز اورد بالاکه باعث شد

سارا جیغ بزنه و یه قدم بره عقب..با چشمای گرد شده زل زده بود به پرهام.

..پرهام با بدجنسی یه تای ابروشو داد بالا و گفت:

– خندم گرفته بود..سارا لبشو دندون گرفته بودو از خجالت سرخ شده بود..پرهام از جاش بلند شد

و به طرف سارا رفت..کنارش ایستاد که باعث شد سارا یه قدم عقب بره..پرهام با شیطنت لبخند زدوگت:

-بیا اتاقم سارا جون..رفع دلتنگی کنیم…تازه…یک چیز خوشگل برات گرفتم..

سارا خواست ممانعت کنه که بهش اشاره کردم بره..میدونستم پرهام میخواد

بخاطر دیشب از دلش دربیاره.اونا هم رفتن بالا…صبحانمو که خوردم…

از پشت میز بلند شدمو به سمت باغ رفتم تا کمی قدم بزنم.

 رمان بازی مرگبار عشق

.مشغول قدم زدن بودم که دیدم راتین هم آروم پشت سرم حرکت میکنه..

نمیدونم خوشم اومده بود..یکی مثل راتین که انقد مقیده بهم اهمیت بده..

لبخند محوی زدم..سرمو تکون دادم..این چه افکاریه دارم برای خودم می بافم

..نفس عمیقی کشیدم..بدون توجه به راتین..رامو کج کردمو یه راست به سمت اتاقم حرکت کردم

تا کمی کتاب بخونم…عصری بود که راتین با بااجازه ای وارد اتاقم شد…پرسشی نگاش کردم که با لبخند گفت:

-قرار بود بهتون نماز خوندن یاد بدم….

آهانی گفتم….رفتم از تو کمدم سجاده ای برداشتم..این سجاده رو صبح از نرگس گرفتم.

..هرچند شوک زده بود ولی بعد بالبخند مهربونی اینو بهم داد..

.سجاده رو وسط اتاق پهن کردم…منتظر به راتین نگاه کردم…

راتین خنده ای کرد و گفت:

-بدون چادر که نمیشه…

-چادر؟…چادر از کجا بیارم؟

یکدفعه یاد رعنا افتادم…بهتره از اون چادر بگیرم…بهش گفتم

کمی صبر کنه…از اتاق خارج شدم و به سمت رعنا رفتم…تا به رعنا گفتم چادر میخام گفت:

-چــــــــــــــادر؟چادر چی؟

-وا رعنا؟…چادر دیگه…چادر نماز….

لبخندی نابارور زد و سریع برام چادر گلدار خوشگلی حاضر کرد.

..ازش گرفتم و رفتم تو اتاقم…چادر و کج و کوله سرم کردم..متفکر به خودم تو آینه نگاه کردم..

.راتین لبخند محجوبی زد و اومد نزدیک…چادررو رو سرم درست کرد…با لبخند به خودم نگاه کردم…

با حجاب بودم برای اولین بار در عمرم…با لبخند به راتین نگاه کردم که لبخند محوی زد…

***۲ماه بعد***

به ساعت نگاهی انداختم..۷صبح بود..پاورچین از اتاقم خارج شدم داشتم از کنار اتاق بابا میگذشتم

..که با صداش ایستادم..داشت با تلفنش حرف میزد..گوشمو چسبوندم به در اتاق…

-امکان نداره..

-نمیزارم…نمیزار به تنها کسم آسیبی برسونی…هه خیال خام..

-بدبختت می کنم..

-…نه….تو نمیتونی آنـ….

ضربان قلبم بالا رفت..تنها کسش؟

من؟

چرا من؟

منظورش من بودم؟

با کی حرف میزنه؟

هرکی هس اول اسمش آنـ…؟

خدایا…!

پیشنهاد می شود

رمان جای مادرم زندان نیست | مریم علیخانی

 برچسب ها : داناود رمان عاشقانه بازی مرگبار عشق, دانلود رمان اجتماعی, دانلود رمان جدید طنز, دانلود رمان طنز, رمان بازی مرگبار عشق, رمان جدید بازی مرگبار عشق

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده Saba

مشاهده تمامی 193 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.