نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان به ناچاری

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
پنج شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش

دانلود رمان به ناچاری

خلاصه:

دانلود رمان به ناچاری با صدای جیغِ بلند من و خوردن سرم توی فرمون،دیگه نفهمیدم چی شد ….نوید …از درِ دادسرا بیرون اومدم و با موکلم خداحافظی کردم و به سمت ماشین رفتم . اومدم در رو باز کنم که تلفنم زنگ خورد، نگاه کردم و دیدم نیلوفر پشته خطه! جواب دادم …

 

به به…نیلوفر خانم…احوال شما؟

– الو…الو نوید ….

جانم؟ چی شده؟؟؟ چرا گریه می کنی؟

– نوید من…تصادف کردم …

تَ…تصادف چراا؟ خوبیی؟ حالت خوبه؟

– آ…آره…نَ.نَوید…من دارم از ترس میمیرم

کجایی؟ آدرس بده میرسونم خودمو

– سرِ خیابون اندرزگو ام…بعد از تقاطع کامرانیه

باشه باشه…تا یه ربع دیگه اونجام …

نیلوفر …

حسابی ترسیده بودم . یه خانمی کنارم ایستاده بود و نگرانم بود، به خاطر ضربه ای که به سرم خورده بود .

درد می کرد اما خون نمیومد! بیشتر از تصادفم ترسیده بودم و گریه می کردم تا اینکه از دردم گریه کنم!

به در ماشین تکیه داده بودم و گریه می کردم و به جلوی ماشین که داغون شده بود و به صندوق عقب و

پشت ماشین طرف مقابلم که تقریبا چیزی ازش نمونده بود نگاه می کردم که دیدم نوید رسید و کمی عقب

تر ماشینش رو پارک کرد و با نگرانی به سمتم اومد …

– سلام…خوبی؟؟ حالت خوبه؟

دانلود رمان به ناچاری

فقط گریه می کردم و حرفی نمی زدم تا اینکه راننده ماشینی که بهش زده بودم با عصبانیت به سمت نوید

اومد …

آقا کی باشن؟ !

– من برادرشونم…امرتون؟ !

امر؟…هه…داداش، خواهر گرامیت زده ماشین مارو نابود کرده بعد تو با قیف حرف میزنی؟

– چه قیفی آقا؟!…خسارتش هر چقدر باشه من تقبل می کنم

زنگ زدم پلیس بیاد

– باشه …

دستام رو جلوی صورتم گرفتم …

– نیلو…چطوری خوبی؟

+ ن…خوبم !

× آقا…آقا بیا جناب سروان اومدن …

یک ساعتی از اون ماجرا می گذشت . خسارت ماشین رو دادیم

و ماشینم رو بردیم تعمیرگاه . راننده خیلی

شاکی بود، حق هم داشت ! بد جور زده بودم بهش .

کیفم رو از توی ماشین برداشتم و رفتم سمتش؛ ازش

عذر خواهی کردم و اون هم خواهش می کنمی گفت

و آروم آروم به سمت ماشین نوید اومدم …

توی ماشین نوید نشسته بودیم و به سمت خونه میرفتیم .

سرم رو به شیشه تکیه داده بودم و به بیرون خیره

بودم . تمامِ اتفاقاتِ امروز مثل فیلم از جلوی صورتم رد می شدند .

شرمنده ی نوید بودم، طفلی حتما از

کارش زده بود و اومده بود اینجا . می دونستم امروز وقت دادسرا داشت !

فقط خدا خدا می کردم ازم نپرسه

چرا به جای حامد به اون زنگ زدم !

نوید جان…ببخشید…تو دردسر انداختمت .

– نه بابا چه دردسری…واسه تو نکنم واسه کی کنم؟

حتماً از کار و زندگی انداختمت

– نه بابا چه کار و زندگی ای…الان میرفتم خونه نازنین زنگ می زد می گفت

چی خوردی کجا رفتی چی کار

کردی دو ساعت می خواست نصیحتم کنه آخرشم بگه مقصر خودتی دیگه داری تباه میشی…جاش اومدم

اینجا از گیرهای نیلوفر واسه یکی دو ساعت خلاصم

ممنون !

– می گم حالا کجا داشتی تشریف می بردی اونم با اووون سرعت 

خونه !

– آهان ..

پیچیدیم توی خیابون آجودانیه. نمی خواستم برم خونه ی خودمون …

نرو !

 
 
 

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
401 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 27
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی