نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان به چشمات بله گفتم

خلاصه:

دانلود رمان به چشمات بله گفتم مثل تموم رمانا ی دختر داریم.اسمش سوفیاست، ریلکس و خونسرده.از قشر پایین شهر پاریس.با خالش و دختر خاله اش زندگی میکنه و دور از چشم خاله اش ، با دختر خاله اش (سلینا) میرن دزدی، تا اینکه ی شب وقتی از دزدی میان خونه…

قسمتی از رمان :

به سلینا نگاه کردم و گفتم: 

به نظرت امشب بریم دیگه نه؟

ی تای ابروش ، رو بالا انداخت و گفت: اوهوم، 

خوبه. به چشمات بله گفتم

لبخند خبیثی زدم و گفتم: 

پس امشب ترتیبش رو می دیم.

یهو صدای خاله اومد که بلند صدامون کرد.

خاله: سلی، سوفی.

بلند گفتم: اومدم خاله.

روبه سلینا گفتم: 

بلند شو ، این ها رو زود جمع کن.

با صدای پای خاله، تموم کاغذا رو سریع ریختیم تو کشوی ، دراور.

وقتی درش ، رو بستیم، خاله در اتاق و باز کرد.

چه هماهنگ و باید بگم شانس آوردیم.

بلند شدیم که خاله ، با شک گفت: 

ناهار حاظره ، بیاین.

بعد از حرفش رفت بیرون.

رمان به چشمات بله گفتم

نفس حبس شدم و بیرون دادم که سلینا گفت:

اوف، شانس آوردیم.

سری تکون دادم و گفتم:

آره، وگرنه دیگه نمی ذاشت از خونه برم بیرون.

بعد از حرفم ، از اتاق بیرون رفتیم و سر سفره ای که خاله انداخته بود ، نشستیم.

پارت۲

با دیدن پاستا، ذوق کردم.

ماهی ی بار پاستا می خوردیم و اکثر روز ها، نون و سیب زمینی.

به سلینا نگاه کردم که مثل کسایی که از سومالی اومدن داشت می خورد.

با حالت چندشی گفتم: 

دانلود رمان به چشمات بله گفتم

مثل آدم بخور، دور لبت کلا نارنجی شده.

با دهن پر ، ی چیزی گفت که نفهمیدم، ولی زدم زیر خنده و گفتم: 

با دهن پر حرف نزن، تا بفهمم چی زر زر می کنی.

لقمش رو قورت داد و گفت:

فضولیش به تو نیومده، تو مواظب غذای خودت باش، تا یک لقمش نکردم.

ظرف غذام رو طرف خوردم کشیدم و گفتم:

باشه گودزیلا، فقط من و نخور، آدم گوشت تلخیم.

سری تکون داد و گفت:

می دونم.

ی لنگه ابروم و بالا انداختم و گفتم: مسخره.

سلینا خواست چیزی بگه که خاله بلند گفت: 

بی سر و صدا غذاتون و می‌خورین، وگرنه خودم میخورمشون.

ی جمله تو ذهنم رژه می رفت و باعث خنده می شد.

“مادر ، دختر هر دوشون گودزیلان”

بعد از شام، من و سلینا رفتیم تو اتاق خودمون، خاله هم تو نشیمن خوابید.

سلینا کاغذایی که تو کشو ریخته بودیم و بیرون آورد و با دقت چیدشون.

با تعجب گفتم: چیکار می کنی!؟

سرش رو بلند کرد و گفت: مرور نقشه خواهر من ، مرور نقشه.

با حالت زار نگاهش کردم و گفتم: 

از دیروز تا حالا سه بار دوره کردیم.

چهار زانو نشست و گفت:

کار از محکم کاری عیب نمی کنه، یهو دیدی ی جای کارو اشتباه رفتیم، بعد پلیس میاد، می ریم بازداشت و

پیشنهاد می شود

رمان سراب رد پای تو | مریم علیخانی

رمان ماهمه تنهاییم | اشکی

رمان قاتل سفارشی | ROSHABANOO

دانلود

این مطلب را به اشتراک بگذارید

        • نام رمان : به چشمات بله گفتم

          اشتراک در شبکه اجتماعی

          بیوگرافی نویسنده Saba

          مشاهده تمامی 193 پست

          ارسال دیدگاه جدید


          به نکات زیر توجه کنید

          • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
          • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.