نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان بی پناهی همراز

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش

دانلود رمان بی پناهی همراز

دانلود رمان بی پناهی همراز

ژانر: #عاشقانه #اجتماعی

مقدمه:

حال و احوالم بده، زیر این هوای بارونی بی کس وتنها زخم خورده ی

تقدیر شدم. دلم گرفته از این دنیای بی رحم دنیایی که بی رحمانه بر پیکره ی ظریف وناتوانم چنگ می کشد.
به کدامین گناه؟ تاوان کدام خطا؟

خلاصه :

به نام خالق هستی
نام رمان: بی پناهی همراز
نویسنده شایسته نظری
خلاصه ی رمان:
همراز، دختری جسور،شجاع، ورزشکار و زیبا که به خاطر خلاف و اشتباهات

پدرش در گذشته طعمه قرار می گیره و پدرش ناخواسته او را در قمار به امیر

علی، مردی جسور که به دنبال انتقام هست از دست می ده و اسیر دست

این مرد خشن وکینه ای میشه و آسیب های زیادی می بینه.

قسمتی از متن رمان :

باشنیدن صدای ناظم مدرسه وتشویق بچه ها باذوق پریدم ودست هام رو توی هوا مشت کردم.
صدای ناظم چقدر امروز دلنشین شده:
ـ بچه ها یه خبر خوش براتون دارم با افتخار اعلام می کنم، همراز جعفری دانش آموز
پیش دانشگاهی ما برای انتخابی تیم ملی راهی مسابقات دومیدانی میشه، براش آرزوی

موفقیت می کنیم امیدواریم باز هم باعث افتخار ما ومدرسه ی ما بشه ایشون در زمینه ی

ژیمناستیک هم بارها برای ما افتخار آفرین بودند ومدال های زیادی گرفتند.
الناز وبچه ها دورم حلقه بستن وتبریک گفتن ازخوشحالی سر از پا نمی شناختم زحماتم،
دویدن ها وتمریناتم به نتیجه رسیده بود. با اینکه رشته ی تخصصیم هان مادانگ بود، به دویدن

علاقه داشتم مربی ورزش مدرسه متوجه استعدادم در دویدن شد وکمک کرد هدفمند بدوم …

برای رسیدن به تیم ملی خیلی تلاش کردم …باجیغ جیغای بچه ها و الناز به خودم آمدم که محکم زد پس سرم:
ـ وای دختر بلاخره مثل اسب دویدنت نتیجه داد.
دستی پشت گردنم کشیدم وصورتمو جمع کردم
ـ آیی آمازونی سرمو پکوندی خو!
خندید و مستانه روی شونه ام زد:
ـ والا آمازونی نبودم شدم! از بس دنبال تو تا خونه دویدم.
ـ خوبه حالا انگار پابه پای من دویدی.
دست به کمرایستاد و چشم هاش و ریز کرد.
ـ نه…جان من کی باهات تمرین می کرد؟
لب هاموکج وکوله کردم ابرو بالا انداختم:
ـ بله تو بودی ولی من دم خونه بودم تو دم مدرسه این چه همراهیه؟

باکس دانلود
برای خرید این رمان مبلغ ۵۰۰۰ هزار تومان به حساب 
۶۰۳۷-۷۰۱۵-۰۶۵۵-۵۱۱۶
به نام محمد احمدی
بانک کشاورزی
واریز کنید
بعد به  moh.ah75em.com@gmail.com و یا تلگرام mpero@
پیام بدید تا این کتاب برای شما ارسال شود با تشکر
چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
3,247 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 25
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی