ناول فا

دانلود رمان جان شیعه اهل سنت - دانلود رمان جدید | ناول فا

رفع مسئولیت

اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید. --------------------------------------------------------------------------------- کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >> نوولفا شهری پر از رمان

دانلود رمان جان شیعه اهل سنت نوولفا

رمان جان شیعه اهل سنت

دانلود رمان جان شیعه اهل سنت نوول فا

دانلود رمان جان شیعه اهل سنت نوولفا

۲۹۱
فصل سوم
نی
ُ
س
ِ

اهل تسنن بیاید، با لحنی لبریز تردید پاسخ دادم: «مجید این مسجد

تکاند،

کرد و شن و ماسه ها را می

که شلوارش را وارسی می

هاست!» و او همچنان

لبخندی زد و با شیطنت پرسید: «یعنی من رو راه نمیدن؟» و من که از این

تصمیمش به هیجان آمده بودم، با خوشحالی پاسخ دادم: «چرا، فقط تعجب

کردم!» و فکری به ذهنم رسید که به نیم رخ صورتش نگاه کردم و با لحنی محطاتانه

هر نداره!» به آرامی خندید، جانماز کوچکی را از جیبش
ُ
جا م
اطلاع دادم: «آخه این
شدیم،
تر می
هر همرامه الهه جان!» و هر چه به مسجد نزدیک
ُ
در آورد و گفت: «م
جا الان فقط نماز مغرب می خونن.

شد که گفتم: «این

ذهن من بیشتر مشوش می

خونن.» به سمتم صورت چرخاند و با حالتی ناباورانه جواب

می

ً

نماز عشاء رو بعدا

نی زندگی

ُ

ه ماهه که دارم با یه دختر س
ُ
دلواپسی هایم را داد: «الهه جان! من الآن ن
ب وقتی اونا نماز مغرب رو خوندن، من نماز
ُ
کنم! چرا انقدر نگرانی عزیزم؟!!! خ
می
جا اومدم.» به مقابل
هم این
ً
خونم. تازه دفعه اولم که نیس، قبلا
رادی می
ُ
عشاء رو ف

شدیم که لبخندی نشانم داد و سفارش

مسجد رسیدیم و باید از یکدیگر جدا می

کرد: «مراقب خودت باشه الهه جان! هم مراقب خودت، هم مراقب حوریه!» و با

همه همراهی، هنوز تاب دوری همدیگر را نداشته و به

هایی که بعد از این

دل

کردند، از هم جدا شدیم و من یکسر به وضوخانه

قراری می

فاصله یک نماز، بی

گرفتم تمام فکرم پیش مجید بود که بایستی در

طور که وضو می

رفتم. همان

نی به روش شیعیان وضو بگیرد و بعد در

ُ

وضوخانه مردانه در میان جماعتی س

هر

ُ

صفوف نماز جماعت مسجد اهل تسنن با دست باز به نماز ایستاده و بر م

سجده کند و مانده بودم که با این همه تفاوت، چرا پیشنهاد آمدن به این مسجد

را داد و چرا به یکی از مساجد شیعیان نرفت تا با خیالی آسوده در میان هم مذهبان

ام را محکم دور سرم

خودش نماز بخواند؟ وضویم که تمام شد، چادر بندری

پیچیدم و به مسجد رفتم. وقتی در صف نماز جماعت نشستم، تازه سردردم

خودی نشان داد و باز کمرم از درد ضعف رفت و با همان حال ناخوشی که بایستی

دانستم در
کردم و خوب می
بخاطر دوران مانده تا مادر شدنم، صبورانه تحمل می

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 551 پست

برچسب ها

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.