نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان حافظه خواب رفته

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان حافظه خواب رفته

دانلود رمان حافظه خواب رفته

دانلود رمان حافظه خواب رفته

نام رمان: حافظه خواب رفته

نویسنده: ملیکا حمیدی مقدم

ژانر: عاشقانه- غمگین

تعداد صفحات: ۲۲۷

خلاصه رمان:

داستان در مورد دختریه به اسم آرام
خانوادش ازش متنفرن
چون اون قاتله شاید درست باشه شایدم نه
اما آرام نمیدونه و گیج شده چون اون حافظشو از دست داده
تو این راه و آرام مجبوره خدمتکار بشه
اصلا آرام چرا حافضشو از دست داده و قاتل کیه و چرا نرفته زندان چرا خدمتکار میشه بخونید تا
بفهمید.

بخشی از رمان:

با قدم های پر از استرس، به سمت اتاق رئیس می رفتم.
یعنی چیشده ؟
چرا یهو خواست برم پیشش؟
همینجور با افکار مختلف به سمت اتاق اقای احمدی رفتم .
منشی تا منو دید بلند شد، و با تمسخر گفت
منشی: الان رئیسو خبر میکنم .
وقتی برگشت گفتممنون
: میتونی بری.
تشکری زیر لب کردم، و وارد اتاق شدم…
_سلام
:سلام بیا بشین

– ممنون.

:ببین خانم مولایی!
من دیگه نمیتونم شمارو تو این شرکت نگه دارم!
پای ابرو و اعتبار من وسطه و شما باعث سر افکندگی من میشید چون شما…
بگذریم فقط باید بگم شما اخراجین
_ولی
: ولی اما و اگر نداره .
همین که گفتم…
من نمیتونم یه قاتل رو تو شرکتم نگه دارم…
هزار تا حرف پشتتونه چطور از من توقع دارین بزارم اینجا کار کنید؟
اوایل گفتم اشکالی نداره، اما دیگه نمیتونم حرف هایی که پشت سرتون میگن، رو نادیده بگیرم .
اشک تو چشمام حلقه زد، چرا همه قاتل بودنم رو به رخم میکشن؟

باکس دانلود
چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
894 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 192
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی