نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان حوالی عشق

خلاصه:

دانلود رمان حوالی عشق آذین راد با دوستاش محصل اند که با پنج نفر دیگه هم دانشگاهی میشه..از قضا آذین با یکی از این پسرای جدید آشنا در میاد و اتفاقاتی میوفته ولج و لج بازی های جالب  که خوندنش خالی از لطف نیست داشتیم با آرام از در دانشگاه خارج میشدیم که یهو بردیا دلقک اومد زیر پام زد رو ترمز و گفت:خانوم برسونمت..

منم الکی خودمو لوس کردم و گفتم:عه خجالت بکش آقا و به سمت مخالفش حرکت کردم

بردیا:ای بابا چقدم ناز داره..بیا خودم میخرم نازتو…

میدونستم که همه ی حرفاش شوخیه برای همین منم دنباله ی چرت گفتنش رو گرفتم..

_میگم خجالت بکش پسر مگه خودت خوار مار نداری؟

تیرداد که رو صندلی بغل دست راننده نشسته بود گفت:اییییش خانوم چقد

ادا میاد..بیا سوار شو آذین دیگ بسه شوخی..

اه زد تو حالمونا..

آرام:تیرداد نخود بزار ببینیم آخرش چی میشه پسره شمارشو میده یا نه؟

تیرداد:بله ببخشید ادامه بدید..

خنده ای کردم و تو ماشین نشستم بعد از من هم آرام اومد نشست

جفتم..منو آرام و نیاز و تیرداد و بردیا تو دانشکده یه گروهی واسه خودمون تشکیل دادیم

و شاخی هستیم برای خودمون…تیرداد و بردیا فوق العادن(جای برادری)..فک کنم

چون تفاوت سنیمون زیاد نیس انقد با هم جوریم..منو آرام و نیاز ۱۹ سالمونه ولی تیرداد

و بردیا دوسال از ما بزرگترن..رشته ی پنج تامونم معماریه..اوه تازه اینم بگم آرام دختر عمه ی تیرداده..

.اونا با هم فامیلن ولی بقیمون همینجوری تو دانشکده با هم آشنا شدیم

.ما دخترا ترم اولیم ولی تیرداد و بردیا ترم دومن

تیرداد:اوی آذین کجایی؟

_تو لباسامم دیگه..اینم شد سوال؟

دانلود رمان حوالی عشق

بردیا:هه هه هه..خانوم نمکدون تشریف دارن..

_اصلا عادت داری مثل نخود بپری وسط حرف بری؟

بردیا خیلی بدش میومد که اسمشو مخفف کنم و بگم

بری منم وقتایی که میخواستم حرصش در بیاد بهش میگفتم بری..

آرام:اه بس کنید دیگه..مثل خروس جنگی میپرید بهم..نپرید بهم ..ما همه یه نگاه چپ بهش انداختیم

که خودش حرفشو ادامه داد:بچه ها از شوخی گذشته این قضیه ی  پژوهش رو چی کنیم؟

_اه بزا نیاز بیاد ببینیم چی میشه..

بردیا:ایشالاه که نمرتونو نمیده..محمدی انقد عقده ای

شما هم که اون همه شلوغ میکنین..ترم پیش که ما رو…

تا بردیا خواست ادامه بده تیرداد اشاره کرد ساکت شه و گفت:اهم اهم..بچه تو جمع نشسته..

و با سرش به آرام اشاره کرد..آرامم شروع کرد تیرداد و زد..کلا جنگ جویین واسه خودشون..

یکم که تو ماشین شوخی کردیم بردیا ما رو رسوند و خودش رفت

خونه ی آرام اینا با خونه ی ما یه کوچه فاصله داشت  و با هم رفت و آمد خونوادگی هم داریم

..ولی نیاز خونشون تو جنت آباده برا همون از هم یکم دوریم..خونه ی ما ونکه

..من تک بچم آرام هم تکه ولی نیاز یه خواهر کوچولو داره که تازه دوماهشه مامان باباش تازه

ه و س شیطونی کردن..بعد از اینکه از آرام خدافظی کردم به سمت خونمون راه افتادم

و کلیدمو انداختم تو در..خونه ی ما یه خونه ی خیلی بزرگه..

اول که وارد میشی یه حیاطه که توش درخت میوه های مختلفو کاشتیم

و بعدش توسط یه دری وارد محوطه ی اصلی خونمون میشیم..

از در که میای تو اول حال پذیراییه که از دو دست مبل کرم قهوه ای پوشیده شده

بعد سمت چپش، آشپزخونمونه که اونم به اندازه ی خودش بزرگه

..از حال پذیرایی پله های پارپیچی هست

که میره طبقه ی بالا و اتاق من اونجاس..یه اتاقی که عاشقشم

،دکوراسیونش محشره..یه اتاق

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده Saba

مشاهده تمامی 193 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.