نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان در امتداد مرگ جلد دوم

خلاصه:

دانلود رمان در امتداد مرگ جلد دوم دستانش را میان انبوه موهای پرپشت پسرک می کشید و میان پنجه هایش بازی شان می داد. زیر لب لالایی محبوبش را زمزمه می کرد: لالالالا بخواب دنیا خسیسه واسه کمتر کسی خوب می نویسه  یکی لب هاش همیشه غرق خنده

یکی چشماش تو خوابم خیس خیسه…

-مامان؟

-جان مامان؟

پسرک بیشتر خود را مچاله کرد.

-میشه همیشه اینجوری باشه؟ من بیام بین تو و بابا بخوابم.

-نه عشق مامان. مرد کوچک من باید یاد بگیره تنهایی تو اتاقش بخوابه.

تازه ، مامی من که همیشه خونه نیستم. نمیشه که…

پسرک ، هنوز سعی داشت لجوجانه حرف خود را به کرسی بنشاند.

-آخه مامی وقتی تو نیستی بابا می ذاره من پیشش بخوابم.

نگاهی به حامی که در سکوت به شیرین زبانی های ماهان گوش می داد کرد.

همچنان مشغول بازی با موهای پسرش شد.

-بابا خیلی کار اشتباهی می کنه. پسر من دیگه ۷ سالشه. باید یاد بگیره توی اتاقش 

بخوابه. از این به بعد هم وقتایی که من نبودم پیش بابا نمی خوابیا!

پسرک خودش را مچاله کرد. لبخندی میان لب های حامی نشست.

خم شد و گونه اش را بوسید. با همان لبخند گفت: «مامانش نمیشه اجازه بدی؟»

-نخیر. 

دانلود رمان در امتداد مرگ جلد دوم

بعد بوسه ای روی موهای ماهان نشاند و گفت: «بخواب مامان.»

چند دقیقه بعد ، نفس های منظم اش نشان می داد که خوابیده.

چشمانش را بست تا او هم کمی استراحت کند. صدای حامی گوشش را نوازش داد.

-کیانا؟

-جانم؟

-کاش همیشه جمعمون اینجوری بمونه. 

کیانا چشم گشود و به همسری نگاه دوخت که در نظرش اسطوره صبوری بود.

-هست دیگه…

حامی کمی رو تخت جا به جا شد.

-نه ، منظورم اینه که به دور از اون کار کذایی. می دونی چقدر جونت در خطره.

-می دونم. ولی کاری اش نمی تونم بکنم. اما بالاخره یه روزی کنار می کشم.

-کیانا من برام سخته این دلهره. الانم اجبارت نمی کنم که ولش کنی. من همه جوره پات هستم. اما می ترسم.

کیانا کمی جلو آمد و بوسه ای روی دست حامی نشاند.

-می دونم حامی. الان یه کار کوچیک دارم. تموم که شد ،

می کشم کنار. به دور از هر خطری. میشم مال تو و ماهان. خوبه؟

-هر چی تو بگی خوبه.

نگاهش به بخار قهوه ای بود که جلوی چشمش می رقصید.

صدای زندوکیلی و موسیقی پیانو ، گوشش را نوازش می داد. 

«بی تو ، باران ، چه زیبا برای چشم من بهانه

یادت ، نامت ، زده به قلبم تازیانه

وقتی ، رفتی ، بعد از رفتنت ستاره ای نیامد

داغ عشقت ، چه شعله ای زد بر آشیانه»

نگاهش هنوز به بخار قهوه ای بود که لحظه به لحظه در دیدش تار می شد.

تلاشی برای پاک کردن قطراتی که از گوشه چشمان سرخش راه خود را می یافتند

و لرزان خود را روی صورتش سر می دادند نمی کرد. آه! چه روزهای تلخی!

مگر داریم غم انگیز تر از انتظار؟ نداریم. به خدا قسم که نیست.

«بهار جان من سر آمد ، نمی آیی

    اشتراک در شبکه اجتماعی

    بیوگرافی نویسنده Saba

    مشاهده تمامی 193 پست

    ارسال دیدگاه جدید


    به نکات زیر توجه کنید

    • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
    • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.