نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان عاشقانه

دانلود رمان عاشقانه

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

رمان عاشقانه دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه ایرانی با موضوعاتی کاملا متفاوت و عالی هم اکنون از سایت نوولفا در اختیار شما عزیزان می باشد رمان هایی از جمله رمان همسر اجباری رمان ایدا و مرد مغرور رمان بگو سیب رمان بی پناهی همراز رمان مردها عاشق نمیشوند رمان عشق وحشی رمان عشق اجاره ای و صد هار رمان دیگر که همه و همه اختصاصی سایت نوولفا میباشد رمان های عاشقانه بسیار زیبایی داخل سایت موجود هست و از شما دعوت میکنیم تا از تمامی رمان های سایت دیدن فرمائید .مجموعه ما در دنیای مجازی تحت عنوان انجمن رمان های عاشقانه در حال فعالیت میباشد

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان دزد و شاه دزد جلد یک و دو رایگان

رزی که به خاطر بیماری مادرش مجبور به دزدی کردن می شه تو این راه به تور یه شاه دزد میوفته و با هم به طور قرار دادی ازدواج میکنن، در این بین کم کم عاشق هم میشن اما یک شب سیاوش به خاطر یه سوءتفاهم در عالم مستی و سوءظن بر خلاف قولی که داده بهش…

 بخشی‌ از‌ رمان:

به نام او…
بازهم گرمای شدید مردادماه…
شال نخی قهوهایرنگش رو کمی آزاد کرد تا هوا بین موهای بلند و رهاشدهاش بپیچه


و کمی نفس حبس شدهاش آزاد بشه … با توقف مترو سوار میشه و بین انبوه جمعیت
میایسته … نگاهش هدفدار بین مردم میچرخه … دختری لاغر اندام با صورتی گرفته…
از شواهد پیداست که یک بدبختی هست مثل خودش ! مردی با تیشرت و شلوار لی و
چشمهایی که مدام رو صورت خانمها در گردشه ! مردی دستفروش که از جورابهایی
که داره تعریف میکنه … مردی کت و شلوار پوشیده که مدام به ساعتش نگاه میکنه…
پیداس که حسابی عجله داره و حواسش به هیچی نیست !
لبخندی روی لبش میشینه… خودشه ! کمی به مرد نزدیکتر میشه … مترو در ایستگاه
بعدی توقف میکنه… دل دل میکنه که مرد پیاده نشه… جمعیت بیشتر میشن و کمی
دیگه به مرد نزدیک میشه … خوشبختانه مرد پیاده نشده و افزایش جمعیت کارش رو
راحتتر کرده … دستش به نرمی به سمت جیب شلوار مرد میره و … خودشه !
لبخندی میزنه و به سه شماره کیف مشکی رنگ، تو کیف کوله اش میوفته … راضی از
تلاش امروزش ایستگاه بعدی پیاده میشه و با خوشحالی پلههارو بالا میره تا به فضای
باز خیابون برسه … غافل از اینکه چشمهایی جستجوگر قدم به قدم دنبالشن … با
رسیدن به خیابون نفس راحتی میکشه و مسیری رو پیاده میره، به پارکی که در راستای
خیابونه میره و روی صندلی سفید رنگی میشینه … دستش تو کوله اش میشینه و کیف
رو برمیداره. با دیدن تراولهای پنجاه تومنی تمام صورتش رو لبخند میپوشونه …
مطمئنا با این پول میتونه داروهای مادرش رو بخره !
_ بد نگذره !
با صدایی که میشنوه هینی میکشه و با ترس سرشو بلند میکنه.

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 739 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.