نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان دسیسه بهشت

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
پنج شنبه ۳ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان دسیسه بهشت

خلاصه:

دانلود رمان دسیسه بهشت داستان راجبع به دختری به نام مریم هست که سخت تو مشکلات زندگیش غرق شده. مریم داستان ما به دنبال کار وارد خونه ای میشه که پنج پسر داخلش زندگی میکنند؛ پنج پسر با شخصیت های متفاوت. مریم با هر تصمیم مسیر زندگیش رو تغییر میده و در این بین صاحب خونه که زن  هست گذشتش رو برای مریم روایت میکنه

همچین زیادی شیک بود..خیلی شیک دربرابر منی که قیمت کله لباسام رو هم به اندازه قیمت یه رژلبشم نمیشد

…با نوک کفشم رو زمین ضرب گرفتم..نگاهش کشیده شد رو کفشم

و در کسری از ثانیه نگاهش پر از تمسخر شد..لبش کج شد و توی چشام با غرور خیره شد..

لبمو گزیدم که تحقیر نگاشو نادیده بگیرم…خندم گرفت.دانلود رمان دسیسه بهشت

.من با چه اعتماد به نفسی اینجا نشسته بودم؟اصلا چرا نشسته بودم؟..ب

ه بقیه نگاه کردم..کم و بیش توشون مثله این دختره سانتال مانتال پیدا میشد…

ولی اکثریت معمولی بودن..با یه سرو وضع اراسته اما نچندان مایه دار..

این وسط تیپو قیافه من تو ذوق میزد..مانتوی سرمه ای مندرس و شلوار سرمه  ای و مقنعه مشکی..

یه کیف مشکی ام دستم بود که از بس به بندش چنگ زده بودم پوست پوست شده بود..

دانلود رمان دسیسه بهشت

.دستامو به حالت بادبزن جلو صورتم تکون دادم..رو پیشونیم دونه های درشت عرق دیده میشد

..اما از گرما نبود..عرق شرم بود ..وقتی که آگهی استخدام رو دیدم بی هیچ فکری راهی شدم

..اون لحظه فقط گریه های تارا وعلی تو گوشم بود..خسته شده بودم

از نعشگی کسی که اسمه پدرو یدک میکشید..فکرم از کار افتاده بود

ولی حالا میفهمیدم چه اشتباهی کردم..من هیچ شانسی نداشتم..

بادیپلمی که اگه دعای مادر خدابیامرزم پشتم نبود ،نمیتونستم بگیرمش اینجا نشسته بودم

درحالی که هزارتا از من بالاتراش با ناامیدی آه و ناله میکردن..صدای منشی بلند شد_

نینا احمدی..دختره برنزه چینی به بینی عمل کرده اش داد و باصدای نازکش پرگلایه گفت_مگه داری مریض پیج میکنی؟ایشش..بعدم کیفش را برداشت و به سمت اتاق رفت..چند دقیقه بعد اومد

بیرون و با خونسردی از شرکت بیرون زد_مریم سهرابی ..با اضطراب نگاش کردم_ب..بله؟_

برو تو دیگه..با قدم های لرزون از صندلی فلزی که روش نشسته بودم دانلود رمان دسیسه بهشت

فاصله گرفتم..دستمال کاغذی ای رو از رو میزه روبروم برداشتم و به پیشونیم کشیدم..ت

شنگی امونم رو بریده بود..ولی ناچار با یه بسم ا…رفتم داخل..

با خستگی کفشمو کندم و دره حال رو باز کردم..از همون دمه در شروع کردم_

علللی..پاشو..تارا..مدرست  دیر شد..مانتوتو دیروز شستم رو بنده..علللی..جورابتو دیروز دوختم،

این چرا دوباره سوراخه..دست به کمر ایستاده بودم و به تارا که به زور درز مقنعشو از بغله گوشش میاورد

زیره چونش نگاه کردم..رو زمین زانو زدم و با حرص گفتم_ باز خواب موندی؟ بیا ببینم..

کشیدمش جلو ومقنعشو درست کردم..موهای فرشو کردم زیره مقنعه و دوباره علیو صدا زدم

.._علللی..علی لقمه به دست 

اومد بیرون..الهی بمیرم..صبحونشون یادم رف..همونجور که میرفتم سروقته کیفه جفتشون با دستپاچگی گفتم

_علی..بدو یه لقمه هم واسه تارا بگیر..تارا..بیا دفتراتو از رو زمین جمع کن.دانلود رمان دسیسه بهشت

.تارا با بغض رو زمین نشستو گفت _نمیشه امروز نرم؟._چرا؟..پاشو تارا..بازم داری لجبازی

  • نام رمان:دسیسه بهشت
چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
441 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 183
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی