نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان دون جووانی ( PDF و موبایل )

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
سه شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero
 نام رمان : دون جووانی
♥ نویسنده : mahtabiii75 کاربر انجمن نودهشتیا
♥ ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub
♥ تعداد صفحات : ۴۹۸
♥ خلاصه داستان :
داستان در ارتباط با زندگی یه پسری هست که به دون ژوانیسم مبتلاس و با وجود روابط زیادی که داره اما هیچ جنس مخالفی تو زندگیش نیست که حضور دائمی داشته باشه!
شخصیت داستان ما موقعیت اجتماعی بالایی هم داره یک خلبان بزرگ و حرفه ای،کسی که بیشتر پرواز های بین المللی رو هدایت میکنه…

♥  قسمتی از متن :

انگشتهایم را لابه لای تار به تار موهایم فرو میکنم…غلت میزنم روی تخت… دستم را تکیه گاه چانه ام میکنم زل میزنم به صورت مهتابی و غرق در خوابش…موهای سیاهش ژولیده و درهم تاب خورده صورتش را قاب گرفته و رشته ای از تارها روی پیشانی بلندش چسبیده…
کمی خودم راجلوتر میکشم…فاصله قدر نفس میشود…نفسهای داغ و ملتهبم مژه های بلندش را میرقصاند…دلم این فاصله را نمیخواهد…میخواهم آب شوم در وجودش…حل کنم تنش را درتنم… دلم درآغوش گرفتن این حجم باریک را میخواهد…
عاشق شدم بی دلیل…بی بهانه…اصلا عشق مگر باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حس عاشق شدن ، عاشق بودن بدهد…؟
گاه عشق گم است اما هست…هست چون نیست…اصلا مگر عشق چیست؟آنچه که پیداست…؟
نه…عشق اگر پیدا و آشکار باشد که دیگر عشق نیست…!
عشق از آن رو هست که نیست!پیدا نیست ولی حس میشود…میشوراند…منقلب میکند…به رقص و شلنگ اندازی وا میدارد… میگریاند… میچزاند… ومیکوباند و میدواند…دیوانه به صحرا…
گاه آدم…خود آدم عشق است…بودنش عشق است…رفتن و نگاه کردنش عشق است…دست و قلبش عشق است…درتو میجوشد بی آنکه ردش را بشناسی!بی آنکه بدانی ازکجا در تو پیدا شده…روییده…شاید نخواهی هم…شاید هم بخواهی و ندانی…نتوانی که بدانی…
مثل من که ندانسته عاشق شدم…ناخواسته…!
ولی حالا میخواهمش…باتمام وجود میخواهمش…
دستم را دور تنش حلقه میکنم آرام…نباید بفهمد…نباید بیدار شود…لبهایم را مماس لبهایش میکنم…اشکالی دارد ببوسمش حتی اگر او مرا نخواهد…؟
چه امتیازی می دهید؟
5 / 5.00
[ 1 رای ]
4,417 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 184
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی