نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان رهایم نکن از اسما مومنی

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان رهایم نکن از اسما مومنی

دانلود رمان رهایم نکن از اسما مومنی

‫به نام خالق هستی‪.‬‬
‫رمان رهایم نکن قصه ی عشق دختری به اسم رهاست!‬
‫دختری ساده که نمی تونه به پسر مورد عالقه اش بگه دوستش داره‪ ،‬ولی در‬
‫جریان دوستی رها با دختری به اسم سوگند‪ ،‬مسیر زندگیش عوض می شه و یه‬
‫جورایی نا خواسته در کنار پسر مورد عالقه اش قرار می گیره‪.‬‬
‫داستان رها‪ ،‬از نوع داستان های همکاری با پلیسه اما با محتوای متفاوت و اتفاق‬
‫های هیجانی و جذاب!‬

پیشنهاد ما

رمان شلیک آخر | معصومهE کاربر انجمن نودهشتیا

رمان نفرین ابدی | sara99کاربر انجمن نودهشتیا

‫رهایم نکن‪ :‬داستان پلیسی‪ ،‬عاشقانه و هیجانی‪ ،‬با پایان خوش است‪.‬‬
‫فصل اول‪:‬‬
‫توی یه عصر گرم تابستونی اواخر خرداد ماه‪ ،‬جلوی پنجره ی اتاقم وایستاده‬
‫بودم و به حیاط خلوت خونه نگاه می کردم!‬
‫حیاطی که مامان همیشه به تمیز بودنش اهمیت می داد و من و هدی مجبور بودیم‬
‫توی فصل پاییز هر دو روز یکبار برگای خشک ریخته شده رو جارو بزنیم‪.‬‬
‫دست راستم رو تکیه گاه سرم کردم و زیر چونه ام گذاشتم و توی افکار خودم‬
‫غوطه ور شدم‪.‬‬
‫افکاری که همیشه سر و تهش به کسی ختم می شد که چهار سال من رو درگیر‬
‫خودش کرده بود و تمام رویاهای دخترانه ام را شکل می داد‪.‬‬
‫با صدای در حیاط از فکر در اومدم و به مامان که معلوم بود زیر چادر مشکی‬
‫حسابی گرمش شده نگاه کردم و مامان بعد بستن در چادرش رو درآورد و به‬
‫‪‫سمت در ورودی خونه پا تند کرد و چند دقیقه بعد صداش رو از توی سالن شنیدم‬
‫که من رو صدا می زد‪.‬‬
‫موهای بلند بافته شده ام رو از روی شونه ام پشت سرم انداختم و با گفتن‪”:‬جانم‬
‫مامان االن میام” از اتاق خارج شدم‪.‬‬

‫مامان وسط سالن وایستاده و مشغول پوشیدن لباسی بود که تازه از خیاطی گرفته‬
‫بودش!‬

چه امتیازی می دهید؟
5 / 5.00
[ 1 رای ]
537 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 183
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی