نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان زرد ( جلد دوم )

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان زرد ( جلد دوم )

خلاصه :

دانلود رمان زرد ( جلد دوم ) _در آن جنگلِ مرموزِ سپید، همه چیز سخت و سخت‌تر می‌شود؛ وقتی که چشمانِ گرمِ زردم باید در چشمان سرد زرد دیگری دوخته شود. آن زردهای سرد، مرا از پا می‌اندازد؛ قلبم را منجمد می‌سازد و می‌خواهد گرمی زردهای مرا نابود سازد. چشم در برابر چشم، جان در برابر جان! گرمیِ زرد من یا سردیِ زرد او؟ کدام جانش را می‌دهد؟ 

“مقدمه:”
گاهی حقایق آنقدر ترسناک و دلهره‌آورند که آن حجم از حقیقت را، آن حجم از واقعیت را در یک کلمه‌ی افسانه خلاصه می‌کنند، می‌چپانند؛ و مسئولیت پذیرفتنش را بر دوش افسانه‌ی بی‌نوا می‌اندازند.
آخر حق دارند؛ آن حجم از حقیقتِ ترسناکِ جنون‌آور، بسیار سنگین‌تر از آن است که کسی بتواند به دوش بکشدش و یا حتی درکش کند…!
پس چه دیواری کوتاه‌تر از افسانه؟!
بیچاره افسانه‌ که به ناچار پذیرایشان شده است!

قسمتی از رمان :

حواسم پی دستای سفید و انگشت‌های کشیده‌ش که لقمه‌ی نون و پنیر رو می‌پیچید بود. به طرفم گرفت و گفت:
-قربون سیاه چشمونم، بخور… نوش جونت.
لقمه رو از مامان گرفتم و جویدم و رو به بابا کردم که با لیوان بزرگی که همیشه بهش می‌گفتم لیوان خانوادگی مشغول بود و مدام فشار دستش رو دور لیوان شل و سفت می‌کرد و گفتم:
-بابایی؟
سرش رو بالا آورد و لبخند دل گرم کننده‌ای زد و گفت:
-جان بابا؟
با رومیزیِ سفید رنگ بازی کردم و گفتم:
-تو فکرید؟
لبخندش عمیق‌تر شد:
-دارم به این فکر می‌کنم که چه کار خوبی انجام دادم که خدا تو رو به ما برگردوند!

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
1,006 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 183
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


مطالب محبوب
تبلیغات متنی