نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان سایه نفرت

خلاصه:

دانلود رمان سایه نفرت داستان در مورد دختری هست که به خاطر برادرش که مرتکب قتل شده مجبور به ازدواج با پسر بد اخلاق میشه  آریا پسر قصمون ، توی زندگیش ظاهرا چیزی کم نداره، ثروت، جذابیت، خیلیها بهش غبطه میخورن، اما در باطن خیلی کمبود داره…

!مریم دخترمون یه دختر ساده و مهربون اما شیطونه، با

خونواده ای مذهبی که عشق و محبت بینشون موج میزنه، خیلی ثروتمند نیست،

چهره ای معمولی داره اما توی خودش کمبودی احساس نمیکنه…

این دختر و پسر با هم بیگانه اند، با هم از زمین تا آسمون فرق دارن اما

هستی نداشتم، بیشتر از این ناراحت می شدم.  اخمامو درهم کشیدم:

من ساکن تهرانم،  فردا صبح خودمو میرسونم .

گوشیو بدون خداحافظی قطع کردم . لعنت بهتون . این چه دردسری بود؟

کاش زودتر هستی رو از سرم باز کرده بودم. همیشه و در همه حال مزاحمن.

زیبا پرسید: چی شده؟

با خونسردی گفتم: هستی مرده.

پری جیغی کشید و با شک گفت: چطوری؟

بی حوصله جواب دادم: به قتل رسیده.

زیبا هینی گفتو شروع کرد به گریه کردن. مگه مردن هستی گریه داشت؟

مگه کم شدن یه دختر ازین خونه، زمینه رو برای عرض اندام اونا باز نمیکرد. پ

س چرا گریه میکرد؟ میدونستم ته دلش خوشحاله، اما چرا دورویی؟ همه شبیه همن،

موجوداتی دورو، که هر لحظه رنگ عوض میکنن.

با بیخیالی سرمو به سمت تلویزیون برگردوندم: فردا میرم اصفهان جسدشو تحویل می گیرم.

 رمان سایه نفرت

گوشی به دست به اتاقم برگشتم. یه زنگ به وکیلم، امیر زدم و ماجرا رو براش گفتم

و قرار شد برای شب بلیط هواپیما بگیره و یه هتل رزرو کنه. زیبا و پری اصرار داشتند

با ماشین خودم برم یا باهام بیان ولی نتونستن راضیم کنن.

ساعت ۹ آماده شدم با ماشینم دنبال امیر رفتم. دم در خونه ش منتظرم بود،

از دور که منو دید، سری به نشونه سلام تکون داد. دوست خوبی برام بود.

با هم تو دانشگاه آشنا شدیم. چهرش جذاب و با نمک بود. پسر شوخی بود

و با حرفاش تو دل بقیه جا باز می کرد. در ماشین رو باز کرد و با خنده گفت:

خوش تیپ ندیدی؟ جون من همینطوری به اون سه تا زیبای خفته نگاه می کنی؟

ماشینو روشن کردم و به طرف فرودگاه حرکت کردم : هه زیبای خفته!

بهتره بگی خون آشام. تازه شر یکی شون کم شد.

امیر اخم با نمکی کرد : نگو دلت میاد بهشون بگی خون آشام! اگه نمیخوایشون من حاضرم قربونیشون بشم.

پوزخندی زدم: همشون ارزونی خودت. همین فردا بیا تحویلشون بگیر.

جدی پرسید: آریا تو واقعا بهشون علاقه ای نداری ؟ پس چرا نگهشون داشتی؟

نگاهمو به زمان سنج چراغ قرمز دوختم:  علاقه چیه؟

مگه مغز خر خوردم به اینا علاقه داشته باشم؟ تو فکر کن اینا رو هم به خاطر تنوع نگه داشتم.

امیر نگاهشو به من دوخت: نگو برای تنوع بگو برای …

شونه ای بالا انداختم: چه فرقی میکنه؟ خودشون اینجور میخوان

.درضمن فعلا که باید برم سراغ جنازه هستی. هم زندشون مزاحمه هم مردشون.

با کنجکاوی پرسید: با کسی که هستی رو کشته چیکار میکنی؟

ماشینو به حرکت درآوردم: هیچی یه کم برای تفریح اذیتش می کنم و بعد رضایت میدم.

امیر با تشر گفت: آریا دیوونه ای؟ تو که میگی هستی برات مهم نیست.

پس چرا میخوای بنده خداهارو اذیت کنی؟

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده Saba

مشاهده تمامی 193 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.