نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان سرآشپز کوچولو

دانلود رمان سرآشپز کوچولو

نام کتاب:‌ سرآشپز کوچولو
نویسنده: هانی
ژانر: طنز، عاشقانه، پلیسی-جنایی، تراژدی

خلاصه رمان:
ریتا، دختری لجباز و قوی، با روحیه ایی فوق العاده شاد که با وجود سن کمش، سرآشپز یک رستورانه. اما طی اتفاقی، از اونجا اخراج میشه و توسط یک پیرمرد مرموز، وارد یک رستوران مجلل و شیک میشه. اونجا درگیر اتفاقاتی میشه که…! 

مقدمه: 
از یک جایی به بعد، دنیا رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد؛ واژگان و جملات، جای خود را به ادویه جات و چاشنی ها می دهند. تو می مانی و حرف های ناگفته ای که در بخار به پا شده از دیگ های پر از غذایت، دود می شوند… غم هایی که رنده می شوند و شوری اشک هایی که چاشنی مواد غذایی می شوند. گویی روزگار بازی بزرگی به پا کرده، دست پخت محشرش خوب تو را پخته و آرامت کرده است. حال دور، دورِ بازی توست؛ باید آشپز روزگارت باشی. نوبت توست که از درد ها و غم ها و رنج هایت غذای خوش طعمی بسازی و پوست ضخیم خود را دور بریزی. 
اکنون وقت آن رسیده است؛ عاشقانه و آرام، سرآشپز کوچک دنیایش باش! 
******

به نام خدا

با صدای دستگاه سفارشات، به خودم اومدم. کاغذ رو جلوی چشمم گرفتم و گفتم:
-خب، این هم از اولین سفارش امروز که شامل: دوتا لوبیا پلو با ترشی مخصوص… یکی کباب لقمه با سوپ سبزیجات و ژله هفت رنگ…یکی ماهی دودی و سه تا باقالی پلو با ماهیچه…. هفت تا خوراک چیتارا با پاستای روغن زیتون، که مجموع همه ش می شه چهارده تا ظرف غذا.
مکث کردم و ادامه دادم:
-حامد، لوبیا پلو. طاها، باقالی ها. راضیه، ترشی و ژله. محسن، ماهی دودی. طاهره، سوپ. و خوراک چیتارا و پاستای روغن زیتون، هستی تو انجام بده.
هستی با ترس گفت:
-خانم من نمی تونم، خیلی زیاده!
سری تکون دادم و گفتم:
-خودم کمکت می کنم. چرا ایستادید؟ زود برید سر کارهاتون!
بعد از اتمام حرفم، همه مشغول به کار شدن و سر و صدای زیادی آشپزخونه رو فرا گرفت. کنار اولین اجاق ایستادم و اون رو روشن کردم. دوتا ماهیتابه روش گذاشتم و گفتم:
_چون وقت می بره، اول خوراک ها رو درست می کنیم.
_هستی: چشم خانم.
_هوف، من که حریف تو نشدم بهم بگی ریتا!
با خجالت گفت:
_عادت کردم خانم… هرچی باشه، شما رئیس من هستید.
با اخم کارد رو برداشتم و به طرف قفسه مواد غذایی رفتم. هستی مثل جوجه دنبالم میومد و چیزی نمی گفت. سیب زمینی ها رو یکی یکی برداشتم تا ببینم کدوم بزرگ تره؟ در همون حال گفتم:
_ببین چون سرآشپز این جام و یه جورایی بالا دست تو هستم، دلیل نمی شه این قدر باهام رسمی حرف بزنی! اصلاً همین محسن رو نگاه کن؛ سنش دو برابر منه، ولی چه جوری باهام راحت حرف می زنه و حتی شوخی هم می کنه!
چند تا سیب زمینی تو سبد گذاشتم و ادامه دادم:

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده Saba

مشاهده تمامی 193 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.