نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان شبیه خودش

خلاصه:

دانلود رمان شبیه خودش این داستان جلد دوم شکاف رو روایت میکنه و رازهایی که برملا نشده بود و برملا میکنه مشکلات زیادی سر راه شخصیت هامون قرار داره اما باید دید اونادبا این مشکلات چیکار میکنن هیچوقت به تهش فکر نکن چون ممکنه برسی به غم ته زندگی به این قشنگی ، میرسی به مرگ 

به یه شب پر از فکر و خیال 

ته یه خاطره ی قشنگ 

ممکنه برسی به یک یادش بخیر 

از حس و حال الآنت لذت ببر 

در لحظه زندگی کن 

به تهش فکر نکن 

شروع :

با سیلی محکمی که به گوشش میخورد روی زمین می افتد

و با نفرت به مردی نگاه میکند که بهترین سالهای عمرش را حرام کرده بود 

عماد در حالی که از شدت خشم نفس نفس میزد به آشوبی

که وسط پذیرایی افتاده بود و با چشم هایی که سیاهی اش ترسناک و نفرت درونش وحشتناک بود نگاه کرد 

سینه اش از شدت خشم بالا و پایین میشد و دست هایش مشت بود 

دست آشوب آرام روی گونه اش نشست و تنها نگاهش کرد 

دلش به حال خودش میسوخت 

مهم ترین سالهای عمرش را صرف چه کسی کرده بود ؟

کسی که بعد از کار ناجوانمردانه اش حتی ذره ای پشیمانی در چشم هایش نبود 

اهالی عمارت جمع شده بودند و به مشاجره ی زن و مردی نگاه میکردند

که سالها حتی با هم بلند حرف نزده بودند چه برسد به سیلی که آشوب از عماد خورده بود 

آشوب بزاقش را جمع کرد و جلوی پای عماد انداخت 

دانلود رمان شبیه خودش

عماد وحشی شد و درست مثل همان شیرهایی که برای محافظت از مرزشان میغرند عربده زد :

” من نکردم “

آشوب سرش را روی زانویش گذاشت و کاسه ی چشم هایش را لبریز شد آرام زیر لب زمزمه میکرد :

” خدا من چیکار کردم؟ این چه غلطی بود من کردم خدا “

عماد با چشم های برزخی با دست هایی مشت و صورتی که از شدت خشم قرمز شده بود نزدیک آشوب شد 

هیچ کس جرئت نمیکرد چیزی بگوید اما آشوب در این دنیا نبود 

صدای جیغ و گریه ی بلوط و عباس از اتاق به گوش میرسید و سلیمه سعی میکرد آنها را آرام کند اما مگر میشد ؟ 

عماد که به آشوب رسید ایستاد سعی کرد نفس های عمیقی بکشد تا شعله های خشمش آشوب را نسوزاند 

اما آشوب سرش را که بالا آورد آتش زد به جان مردی که خودش تنها میدانست بی گناه است و بس وقتی که گفت :

“چطور دلت اومد ؟”

همین جمله برای جنون عماد کافی بود 

هجوم برد سمت آشوب و موهایش را که در طول این هشت سال تنها نوازش ده بود را در مشت جمع کرد 

صدای هین یکی به گوش رسید و عماد آنقدر خشمگین بود که دیگر چیزی برایش مهم نبود 

موهای آشوب را بلند کشید و جیغش را به آسمان برد 

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده Saba

مشاهده تمامی 193 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.