نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان عاشقانه ایرانی ناجی

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
پنج شنبه ۶ آذر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان عاشقانه ایرانی ناجی

دانلود رمان عاشقانه ایرانی ناجی

آفتاب تا نصفه ها تو اتاقم بود…
چشمامو باز کردم… هنوزم میسوخت…
دستام و گذاشتم رو چشمامو تا جایی که میشد فشارشون دادم… اینکار یه حس خوبو بهم منتقل میکرد…
غلت زدم…
روزی دیگر… زندگی ادامه داره… چه بخوای چه نخوای…! چه خوشایند چه ناخوشایند…!
سخت از رو تختم بلند شدم… باید یه دوش میگرفتم… خستگی دیشب تو تنمه هنوز… دیشب؟ ساعت چند اومده بودم خونه؟!
نگاهم رفت به ساعت سفیده کنار تختم…
دوازده و نیم…
پفی کردم و رفتم تو حموم… دوشو باز کردم … خیره شدم به قطرات آبی که به سرامیک سفید میخوردن… اما… به هیچی فکر نمیکردم… مغزم پوچ شده بود… پوچه پوچ! خیلی وقت بود خودمو به این شیوه عادت داده بودم…
زورکی…
از حموم که اومدم بیرون … با فریده رو به رو شدم… داشت رو تختیمو مرتب میکرد…
– سلام … چه بی سرو صدا؟
نگاهی بهم انداخت… چشمای ریزش خالی از هر حسی بود…
فریده : باید دادار دودور راه مینداختم؟
لبخند کجی نشست رو لبام…
رفتم سمت کیفم … موبایلمو در آوردم … در حالیکه داشتم میدیدم توش چه خبره گفتم : حالا دادار دودور نه اما قبلنا یه اهم و اهومی میکردی…
آب موهام قطره قطره میریخترو پارکت اتاقم…

دانلود در ادامه مطلب

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
1,074 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 238
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


مطالب محبوب
تبلیغات متنی