نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان عاشقانه خواب و بیدار اندروید، جاوا، تبلت، پی دی اف، آیفون

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
سه شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

رمان خواب و بیدار رمان۹۸

دانلود رمان خواب و بیدار jootix.ir--1357576764نودهشتیا

 danlod roman jadid irani

novel sleep and wake up

رمان ایرانی خواب و بیدار از مهناز صیدی

دانلود رمان جدید خواب و بیدار برای موبایل و کامپیوتر از سایت رمان۹۸

دانلود رمان عاشقانه خواب و بیدار اندروید، جاوا، تبلت، پی دی اف، آیفون

دانلود بهترین رمان های سال ۹۵  

دانلود کتاب رمان خواب و بیدار برای موبایل و کامپیوتر

قسمت هایی از داستان رو در ادامه مطلب برای خواندن گذاشتم

ورژن جدید

مختصری از رمان:

آدمها نمیدانند چه روزی مسیر زندگیشان دستخوش تغییر می شود یا کدام حادثه این اتفاق را به وجود می آورد. تنها بعد از گذشت سالها، وقتی همه چیز پایان می گیرد و انسان مجال برگشتن و پشت سر نگریستن را پیدا کند، می تواند بفهمد ان لحظه مهم زندگی اش کی بوده است.

داستان سمن هم همینطور بود… نمی دانست زندگی اش در یک روز بهاری

 

آدمها نمیدانند چه روزی مسیر زندگیشان دستخوش تغییر می شود یا کدام حادثه این اتفاق را به وجود می آورد. تنها بعد از گذشت سالها، وقتی همه چیز پایان می گیرد و انسان مجال برگشتن و پشت سر نگریستن را پیدا کند، می تواند بفهمد ان لحظه مهم زندگی اش کی بوده است.

داستان سمن هم همینطور بود. نمی دانست زندگی اش در یک روز بهاری، فصلی که عاشقانه ان را دوست داشت، روز هجدهم خرداد، اولین خم خود را خواهد داشت تا مسیر دیگری را در پیش بگیرد. حالا که به ان روز نگاه می کرد، می دید یک روز عادی و معمولی به نظر می رسید. یک روز خوب و زیبای خدا. روزهایی که قدم در بهترین دوره زندگی اش می گذاشت و برایش خوشحال و سرخوش بود. خودش می دانست در چه روزهای با ارزشی قرار دارد. می دانتس بعد از ان روزها زندگی اش می تواند تغییر کند، اما نمی دانست این طور و به این شکل. می دانست بعد از تمام شدن دوره متوسطه باید مسیر اینده اش را خودش مشخص کند، خبر نداشت که …

با سرخوشی ناشی از خوب بودن امتحان به خانه برگشت. گرچه گوشه دل کمی نگران ناهید بود. ناهید بهترین دوست و هم کلاس چهارساله اش بود. از صبح که در ایسگاه اتوبوس به هم پیوستند، ناهید کمی بی حوصله بود. سمن ترسید. فکر کرد نکند ناهید موفق نشده برای امتحان خودش را اماده کند؛ اما ناهید گفت:

اگر بگویم، میدانم که مسخره ام میکنی. اما من باور ن از وقتی پایم را از استانه در خانه بیرون گذاشته ام، دلم به شور افتاده. ته دلم دارند رخت می شورند. حتم دارم که قرار است امروز اتفاقی بیفتد! اگر امتحان نداشتم ترجیح می دادم امروز در خانه بمانم.
سمن خندید و دست دور شانه ناهید انداخت. به این اخلاق عجیب و غزیب ناهید عادت کرده بود. گفت:
– توکل به خدا کن ان شالله چیزی نیست. فکر می کنم ناراحتی و دل شوره ات برای امتحان استو منتهی از بس حال و روزت خراب است، مغزت اشتباهی پیغام دلشوره را در مورد خانه ارسال کرده!
– حالا تو بخند. ببین من چه بهت گفتم.
برای یک لحظه ددل سمن هم به شور افتاد. اما بعد با مشت ارامی که به شانه ناهید زد، گفت:
– ا … گم شو. دل من هم به شور افتاتد. دیگر حرفش رو هم نزن. ان شاا … که چیزی نیست.
ناهید زبان به دهان گرفت؛ اما سمن متوجه بود که تا موقعی که سر جلسه امتحان رفتند، هر وقت ناهید یادش می افتاد، رنگش می پرید. ولی بعد از امتحان ظاهرا یادش رفته بود که صبح چه دلشوره ای داشته. فقط لحظه اخر، موقع خداحافظی، بود که باز یادش افتاد و گفت:
– سمن، دعا کن همه چیز رو به راه باشد.
– هست خیالت راحت باشه!
تا لحظه رسیدن به خانه، سمن به او فکر می کرد و زیر لب دعا می کرد که همه چیز همانطور که خودش گفته بود مرتب باشد. به در خانه که رسید، کلید انداخت و وارد شد.یک لحظه از دیدن کفشهای پدرش جلوی در راهرو تعجب کرد. نگاهش هم به ساعتش انداخت. دوزاده و نیم بود. معمولا پدرش این ساعت به خانه نمی آمد. شانه بالا انداخت و وازد شد. به محض ورود سلام بلند و سرخوشانه ای کرد. پدرش را دید که با دیدن او تکان خورد و از فکر بیرون آمد. گرفته به نظر می رسید. اما با دیدن او لبخندی از سر مهربانی زد و گفت:
– سلام بابا جون. خسته نباشی.

ممنونم بابت!
– امتحان چطور بود؟
– خیلی خوب بود.
– خدا را شکر.
– مامان کجاست؟
– اشپزخانه.
قبل از اینکه سراغ مادرش برود، رفت تا لباسهایش را عوض کند. دست و رویش که شست، خیلی حالش بهتر شد و از ازار گرمای اواخر بهار نجات یافت. وارد اشپزخانه شد و مادر را پای اجاق دید. مثل همیشه. جایی که همیشه در ذهنش متعلق به مادرش بود و دوستش داشت.
– سلام مامان. خسته نباشی.

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
4,822 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 184
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


مطالب محبوب
تبلیغات متنی