نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان عاشقانه سوار بر بال سرنوشت

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
پنج شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان عاشقانه سوار بر بال سرنوشت

رمان عاشقانه سوار بر بال سرنوشت

به ساعتم نگاه کردم ساعت ۷ بعد از ظهر بود .آخرای شهریور بود و هی همچین هوا خنک شده بود .رفتم تو حیاط شیر آب رو باز کردم و مشغول آب پاشی حیاط شدم.
حیاطمون مثل خونمون کوچیک بود اما دلباز بود .یه حوض کنار دیوار داشت که چند تا گلدون شمعدونی دورش بود .یه طرف حیاط هم یه باغچه کوچولو بود که مامان هر چی سبزی بود اونجا کاشته بود .هر روز بعد از غروب آفتاب میومدم حیاط رو جارو میزدم و آب پاشی میکردم .جز این کاری نداشتم .پشت کنکوری بودم و کنکور رد شده بودم .قرار بود چند روز دیگه برم کلاس کنکور …اه که از هر چی درس بود بدم میومد .اگه اصرارهای صمیم برادرم نبود عمرا دانشگاه میرفتم صمیم ۶ سال از من بزرگتر بود .هم دانشگاه میرفت هم کار میکرد .با این که برادرم بود اما باهاش صمیمی نبودم .یه جورایی تعصب داشت .یه جوری که چه عرض کنم.الکی به آدم گیر میداد .خدا رو شکر خیلی مراعات مامان رو میکرد وگرنه هر روز یه کتک مفصل ازش میخوردم .
مامانم هم پدر بود برای ما هم مادر .از پدرم زیاد چیزی یادم نمیاد .وقتی ۴ سالم بود توی یه تصادف کشته شد .از پول دیه اش تونستیم این خونه نقلی رو بخریم .
از فامیل هم کسی دور و برمون نبود . فقط هر سال عید همدیگر رو میدیدیم .فامیلهای درجه یکمون یه خاله بود و یه عمو که شهرستان بودن و سرشون به زندگی خودشون گرم بود . مامانم بعضی وقتها کار خیاطی همسایه ها رو قبول میکرد اما نمیزاشت صمیم بفهمه .یعنی اگه میفهمید همون موقع پارچه ها رو قیچی قیچی میکرد .آخه مامانم قلبش مریض بود و نباید کار میکرد .اما با کار نیمه وقتی که صمیم داشت زندگی به همین سادگیها هم نمیچرخد .
خیلی دلم میخواست من هم برم سر کار اما صمیم نمیزاشت .اول از همه که دم از غیرت و این چرت وپرت ها میزد بعد هم اینکه میگفت تو همون درست رو ادامه بدی خیلی هنر کردی .
اما من دوست نداشتم درس بخونم .هر سال با نمره لب مرز قبول میشدم .
چه برسه به دانشگاه که اول باید از غول کنکور رد میشدم!

دانلود در ادامه مطلب

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
2,064 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 88
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی