نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان عاشقانه فریال

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان عاشقانه فریال

دانلود رمان عاشقانه فریال

با بی قیدی شونه ای بالا انداختم و با چشمایی بی تفاوت که همیشه آدم رو آتیش می زد به فرزام نگاه کردم و گفتم:
– شرطم برای ازدواج همینه.
فرزام اخمی که بین ابروهاش چین انداخته بود رو بالا انداخت و در سکوت به سمت پنجره ی مطب رفت. برام احساسِ فرزام و یا هر پسرِ دیگه ای مهم نبود. این خود من هستم که برای خودم ارزش دارم. به غرورم بیشتر اهمیت می دم تا احساس و عاطفه ی یه پسر! و همین باعث شده تا این مرحله از زندگیم اوج بگیرم و حتی از همسن های خودم جلو بزنم. در واقع خیلی جلوتر.
با نگاه خیره ی فرزام، به خودم اومدم و نگاهم رو از چشمای غمگینِ فرزام گرفتم و به خودکارِ توی دستم که می چرخوندمش انداختم.
فرزام دست های خودش رو داخل جیبِ شلوارش گذاشت و با اخمِ ظریفی گفت:
– تا چه مدت؟ تا کی باید این جوری زندگی کنیم؟
به صورتش که کمی سرخ شده بود، نگاه کردم.
– نمی دونم! تا زمانی که آمادگی زندگی مشترک رو داشته باشم.
می دونستم کنار اومدن با این موضوع برای آقایان خیلی سخته، ولی من چاره ای جز این ندارم. نمی تونم چیزی رو قبول کنم که با قلبم رضایت کامل رو به اون کار ندارم.
فرزام با خشم چنگی به موهاش زد و سریع از مطب خارج شد. این سکوت و این خشم نشون دهنده ی این موضوع ست.
سرم رو با دستام گرفتم و یاد حرف های دیشبِ بابا افتادم. با دلسوزی بهم نگاه می کرد و حرف می زد.
– آخه دخترم، من برای خودت می گم، بیا و قبول کن. این پسره الان برای بار دهمه که داره از تو خواستگاری می کنه! آخه چرا قبول نمی
کنی؟
دست هام رو توی هم گره زدم و گفتم:
– بابا، این قدر دوست دارین از دست من راحت شین؟!
بابا نزدیکم اومد و سرم رو در آغوش گرفت و گفت:
– این چه حرفیه عسلم؟! تو پاره ی تنمی. اگه دست خودم بود تو رو همیشه پیشِ خودم نگه می داشتم، ولی چی کار کنم که تو باید بری، باید سر و سامان بگیری.

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
950 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 182
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی