نوول فا

دانلود رمان عاشقانه مرا به یاد آور

تبلیغات

دانلود رمان عاشقانه مرا به یاد آور

دانلود رمان عاشقانه مرا به یاد آور

– نمیخوای یه کم بخوابی؟
نگاهمو از منظره سرسبز روبه روم گرفتم وبه بابا نگاه کردم
– تو ماشین خوابم نمیبره
بابا همانطور که نگاهش به جاده بود و رانندگی می کرد طوری که من مخاطبش بودم گفت
– انشاالله تا یک ساعت دیگه میرسیم
به ساعت ماشین نگاه کردم نزدیک ۵ بعد ظهر بود ۸ صبح حرکت کرده بودیم چقدر زیاد تو راه بودیم حسابی خسته شده بودم به مامان و سماء نگاه کردم خواب خواب بودن خوش بحالشون ای کاش منم تو ماشین خوابم میبرد سرم را به پشتی ماشین تکیه دادم و چشامو بستم ای کاش بابا قبول میکرد منم مثل مهدی و مهرشاد نمی امدم سعی کردم چهره اقا کوروش و لیلا خانم را به یاد بیارم چه کار سختی من فقط یه بار دیده بودمشون، اقا کوروش پسر خاله بابا بود ولیلا خانم همسرش، نمی دانم چه اصراری داشتن ما را به ویلاشون دعوت کنن و به خاطر همین اصرارهای زیاد بابا قبول کرد که تابستان امسال چند روزی را تو ویلای شمالشون بگذرونیم و ما هم مجبور شدیم قبول کنیم البته مامان وسماء که براشون فرقی نمیکرد مهدی و مهرشادم کار و درس را بهانه کردن موندم این وسط من که طبق معمول باید میرفتم و چاره ای جز قبول این سفر اجباری نداشتم نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابم برد. دستی شونه ام را تکان ارومی داد
– ستایش بیدار شو رسیدیم
اروم چشمای خواب الودم را باز کردم و به سماء که نگاهش به بیرون از ماشین بود نگاه کردم
– چی؟
نگاهش سمت من برگشت
– پاشو خونشونو ببین ونگاهش دوباره سمت بیرون برگشت لحن پر حیرت سماء وادارم کرد درست بشینم و به روبروم نگاه کردم یه ان جا خوردم چه ویلایی!

دانلود در ادامه مطلب

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 444 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.