نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان عاشقانه کافه سورنا برای موبایل

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
دوشنبه ۷ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان عاشقانه کافه سورنا برای موبایل

رمان کافه سورنا

– راشین تلفن!
ظرف ها رو توی سینک گذاشتم و در حالی که دست خیسم رو با دامنم خشک می کردم به طرف مامان رفتم. با تکون دادن سرم پرسیدم کیه و گفت:
-از کافی نته.
لبخندی زدم و با گفتن جانم، گوشی رو روی گوشم گذاشتم.
– سلام خانوم سعیدی، ببخشید مزاحم شدم یوسفی هستم. یه کار تایپ بیست صفحه ای است و می گه واسه پس فردا می خواد، بگیرم؟
روی صندلی میز تلفن نشستم و گفتم:
-فرمول نویسی که نداره؟
– امم … نه متن فارسیه، یه تحقیقه؛ می تونید دیگه؟!
– صبح یا شب؟
– واسه عصر بیارین، می خوان ببرن واسه صحافی و این کارا.
یه دو دو تا چهار تا کردم و گفتم: باشه بگیرین، من الان میام می برم.
– مرسی، خداحافظ.
گوشی رو گذاشتم؛ همیشه رفتار آقای یوسفی منو متعجب می کرد. این قدر با احترام باهام حرف می زد که خوشم میومد و یه جورایی بهم اعتماد به نفس می داد. توی فکر و حساب کتابای خودم بودم که مامان گفت:
-فکر کنم بوی سوختن ناهارت بلند شدا!
از جام پریدم و به آشپزخونه رفتم و در قابلمه رو برداشتم، خدا رو شکر داشت ته می گرفت. مامان منم پیاز داغش رو زیاد کرده بود، کو تا سوختن! قابلمه رو عوض کردم و با سیم به جون اونی که ته گرفته بود افتادم؛ وقتی کارم تموم شد لباس پوشیدم و به مامان گفتم:
-چیزی لازم نداری؟
– فقط ماست بگیر.
چشمی گفتم و از خونه بیرون اومدم. خوبی این کافی نت این بود که درست سر کوچمون بود و نباید زیاد توی راه می موندم. بعد از دید زدن ویترین مغازه از پله ها بالا رفتم. بنده خدا آقای یوسفی داشت ناهار می خورد؛ بوی خورش قورمه سبزیش مغازه رو پر کرده بود. با
دیدنم قاشقش رو توی ظرفش گذاشت و منم با گفتن شرمنده، سعی کردم بابت اینکه مزاحم ناهارش شده بودم عذر خواهی کنم. برگه های دستنویس رو جلوم گذاشت و توضیحاتی که روی کاغذ نوشته بود رو برام می خوند.
– فونتش بی زر چهارده باشه، شما اول با نازنین بنویس ببین چقدر می شه، بعدش تبدیل کن. فاصله خط هم که می دونید، یک و نیم باشه.
منم بی توجه به حرف های آقای یوسفی به این فکر می کردم که حتما واسه شام قورمه سبزی درست کنم، بوش بدجوری مستم کرده بود!

دانلود در ادامه مطلب

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
1,065 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 183
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی