نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان عشق تدریجی

خلاصه:

دانلود رمان عشق تدریجی داستان درباره یک دختره  دختر شیطون، با دوست دیگش   تو دانشگاه دعواش میشه و همین دعوای کوچیک،با شرطی که سر اون دختر می بنده،باعث اتفاقات خوب و بدی میشه که اتفاقات زیاد و پر از هیجان و البته عشق های زیادی رو برای خودش و اطرافیانش رقم میزنه و پای کسایی به داستان باز میشه که

آرمان نگاهش رو از تلویزیون گرفت و گفت:

 بچه برو بخواب، مگه فردا نباید بری؟؟

به تو چه ای نثارش کردم که گفت:رمان عشق تدریجی

 پرو شدیاااا،برو بچه برو بخواب که معلومه گیج خوابی!

راست می گفت، سری تکون دادم و رفتم از پله ها بالا.

راستی خودم رو معرفی نکردم،

من یه دختر شاد و خوش سرزبونم به اسم آرام به معنی سکون و آرامش

اما بر خلاف اسمم خیلییییی شرمممم!!

 یه داداش بزرگ تر از خودم دارم به اسم آرمان. هردوتامون با هم میترکونیم.

بابامون روی وضعیت تحصیلمون خیلی خیلی حساسه.

بخاطر همینم تو سن ۱۵ سالگی با خانواده مون رفتیم فرانسه.

تا من کنکورم رو دادم و خواستم سال اول دانشگاهم رو تو دانشگاه فرانسه بگذرونم

بخاطر کار بابام که شرکت داره مجبور شدیم بر گردیم اما بابام قبول نکرد و گفت خودش بر  

میگرده اما ما به زور راضیش کردیم باهاش بیایم.

در اتاقم رو باز کردم و رفتم تو اتاق.

رمان عشق تدریجی

خب داشتم می گفتم، بخاطر اینم که چن سالیه از وطن دور بودیم از هیچ کدوم از دوستامون خبر…

نچ نچ نچ نداریم. راستی من قراره برم دانشگاه اونم فردا،البته بعد یک هفته  

طاقت فرسااا.رمان عشق تدریجی

روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم.

و نمی دونستم چندتا اتفاق کوچک تو دانشگاه چه اتفاقاتی رو بیرون

دانشگاه برای من و اطرافیانم رقم می زنه…

دینگ،دینگ…دینگگگگگ،دییییینگ.

اااه بازم که این آلارم گوشی مزااحم. رمان عشق تدریجی

اه،دیوونه شدممم. همون طور که تو خواب و بیداری بودم

آلارم گوشی رو قطع کردم و با چشم نیمه باز به ساعت گوشیم نگاه کردم.

۷و۲۵ دقیقه صبح،

بیخیال سرم رو زیر پتو کردم که یک دفعه یاد روز اول این دانشگاه…

افتادم و سریع از تخت دو نفره (خوشگلم) پایین اومدم رمان عشق تدریجی

و با یه حرکت سریع تو دستشویی رفتم و بعد از

آب زدن به دست و روم خودم رو تو آیینه نگاه کردم.و یک دفعه زیر خنده زدم

و خودمو مسخره کردم.قیافم در حد لالیگا مسخره شده بود. چشمای هزار رنگم که توش هزار تا  

رنگ هست پف کرده بود و موهای خرمایی رنگم آشفته دورم ریخته شده بودو در کل سوووووژه بودم.

سریع از دستشویی بیرون اومدم و موهام رو شونه کردم.

توی کمد چشم می چرخوندم و دنبال یه مانتو خوشگل بودم

که هم تک باشه و دخترا باهام دوست بشن البته نه پسراااا.

چون منکه نمی تونم تو دانشگاه دوس نداشته باشم، میتونم؟    

همین جوری کلافه دنبال مانتو بودم که یک دفعه چشمم افتاد به،

عالی بود!!! مانتو صورتی مایل به گلبهی که آستین های سه ربع داشت

و پایین آستین و یقه اش پارچه پلنگی کار رمان عشق تدریجی

شده بود و یه کم پایین تر از یقه اش دو تا گل بود که با زیپ درست می شد

و در کل عالیییی بود. بعد یک شلوار لی مشکی که تازه خریده بودم

 رمان:عشق تدریجی

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده Saba

مشاهده تمامی 193 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.