نوولفا شهری پر از رمان نوولفا _ www.novelfa.ir

رمان

دانلود رمان

رمان

توضیحات

سایت انجمن نوولفا

در صورت درخواست هرگونه رمان و یا پخش رمان با ما در تماس باشید تل = 09190915317 تلگرام = mpero@

دانلود رمان عشق و ترس

خلاصه:

دانلود رمان عشق و ترس داستان درمورددختری به اسم آسمانه که برای ادامه تحصیل به تهران میاد وبه دلیل یک فوضولی کوچولو بااتفاقات ترسناک و گاه هیجان انگیزی روبه رومیشه. شروع داستان باکل کله ولی کم کم ترسناک میشه من توی این رمان سعی داشتم عشق و ترس و باهم به تصویر بکشم.

اونم موندن وجایزندوست  و پاگذاشت به فرار و ازروی نرده هاسرخوردورفت پایین

 منم که نبایدازاین کرگدن کم بیارم ازروی نرده هاسرخورم که مصادف شد

باکله پاشدنم وبلندشدن خنده برادارن گلم

-:اخ بگم خداچیکارت کنه که کمرم ونصف کردی الهی درددوساعته نه.. دوساعت کمه

درد۲۴ساعته نه.. ۲۴ساعت زیاده …اصلایه دردی بگیری که دل من خنک شه.رمان عشق و ترس

ارشاازنرده هاسرخورد واومدپایین و خیلی قشنگ وشیک ازروی من که پایین پله هاپهن زمین بودم ردشد

 و روبه مامان گفت:مامان نگفته بودی خدمتکارجدیدگرفتی 

منو میگفت بیشعور.

تاخواستم بلندشم و برم یک گوشمالی حسابی بهش بدم، آخم رفت هوا.

مثل اینکه کمرمبارکم لطف کرده وگرفته.

ای بخشکی شانس.

دوباره سعی کردم بلندشم که صدای جیغم رفت هوا.

-آییییی مامان دانلود رمان عشق و ترس

مامان:چته تو؟چرااینقدرجیغ جیغ میکنی رمان عشق و ترس

-مامان شمام جای من بودین جیغ جیغ میکردین.

مامان:بازچه مرگت زده

-دست شمادردنکنه

مامان:خواهش.

-ایهالناس کسی توی این خونه نیست به دادمنه بدبخت بی کس برسه.

مامان:اه یکیتون پاشه بره بیارش سرمیز

میدونم میدونم اصلاعشق ومحبته که همینجوری میپاچه به درودیوار

بالاخره ارشاوین بلندشدواومد ومن بی سرپرست وبردسر میزصبحونه  همینکه

روی صندلی نشستم کمرم صاف شدودردش خوب شدمثل اینکه این کمربی صاحابم

میخواسته فقط منوجلوی این چهارتاضایع کنه 

 رمان عشق و ترس

ای تف به روزگارکه حتی کمرخودادمم به ادم وفانمیکنه هیییی روزگار

بعددوسه دقیقه هم عشقم یاهمون ددی جونم اومد وروی صندلی همیشگیش

که درراس میزناهارخوری ۲۴نفرمون هست نشست رمان عشق و ترس

 نمیدونم چرابهش میگن میزناهارخوری ماکه صبحونه و ناهار شاممون

وپشت همین میزه به اصطلاح ناهارخوری میخوریم

 اصلامعلوم نیست کدوم اسکولی این اسم وواسش انتخاب کرده الله واعلم 

بابا:به به خانم جانم چه کرده چه میزی چیده.

منم که دیدم واقعاداره درحق صدیق خانم خدمتکارمون ظلم میشه

گفتم:باباصبحونه کارصدیقه خانمه نه مامان

مامان:فوضولیش به تونیومده …صبحونت وبخور.

مشغول خوردن صبحانه بودکه

 باباگفت:اسمان باباچی بودصبح خونه روگذاشته بودی روی سرت.

تااومدم دهن بازکنم میخ تویله پریدوسط. رمان عشق و ترس

ارشا:بابااینکه چیزعجیبی نیست اگه روزی اسمان کله

سحری قوقولی قوقونکنه اون‌موقع جای تعجب داره

_ازخداتونم باشه صبح باصدای من ازخواب بیداربشین درضمن

خروس خودتی کرگدن نر من بلبلم که صبح چهچه میزنم.

ارشام:اگه مانخوایم کله سحری صدای نکره ی شماروبشنویم بایدکی روببینیم؟

_برادرخلم این دیگه مشکل خودته البته دادم واستون یه صندوق

انتقادات پیشنهادات جای دستشویی بزنن.رمان عشق و ترس

ارشاسبدنون که خالی شده بودو به طرفم پرتاپ کرد که جاخالی دادم.

_اه چته روانی

ارشا:بیشعورمثلاداریم غذامیخوریم ها 

_ایییش پسرم اینقدرحساس!!!

بابا: بسه دیگه،بازصبح شد،جفتک پرونی های شماشروع شد خوب شدمن یه سوال پرسیدم

_اه بابایی تقصیرمنکه نیست خودتونم دیدین خودشون اول شروع کردن

بابا:چه فرقی میکنه چه توچه این چهارتا خرس گنده 

ارشاوین:اه بابا

بابا:بسه دیگه 

دوباره مشغول چریدن شدم که یهویادم اومد به مامان بابانگفتم 

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده Saba

مشاهده تمامی 193 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.