نوول فا - شهری پر از رمان

دانلود رمان عشق و سنگ

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
سه شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹
دانلود رمان فتان خزر به قلم فرزانه شفیع پور
دانلود رمان فتان خزر
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد نوشته اعظم فهیمی pdf
دانلود رمان گذشته ام را یاد برد
دانلود رمان نفوذی نوشته ماریا
دانلود رمان نفوذی
دانلود رایگان رمان مستی و دیوانگی نوشته فرنوش گل محمدی
دانلود رمان مستی و دیوانگی
دانلود رایگان رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان جذاب تیمارستانی ها نوشته مرجان فریدی
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رمان دنیای بی ثانیه
دانلود رایگان رمان تو فردای من باش با فرمت pdf
دانلود رمان تو فردای من باش
مهر چت

نویسنده

نویسنده

سلام دوستان عزیز . این چند وقته زیاد نمیرسیم به سایت سر بزنیم . تقریبا 2500 تا نظر داریم که هنوز تایید نشدن :) خیلی از دوستان درخواست همکاری دادن ولی گویا اصلا با سیستم وورد پرس اشنایی ندارن . ببینید دوستانی که قصد همکاری با ما رو دارند اول اینو توجه کنند که باید شرایط اینو داشته باشن که حداقل هفته ای سه روز در سایت فعالیت کنند و حداقل هفته ای 3 رمان کامل رو روی سایت قرار بدن . دوستانی که قصد همکاری دارن ایدی تلگرامشون رو در نظرات ارسال کنند (نظرات حاوی ایدی یا شماره منتشر نخواهند شد ) نام کاربری که شما انتخاب میکنید باید انگلیسی باشه . نام کاربری و رمز عبور مورد نظرتون رو توی نظرات قرار ندید فقط لگه شرایط بالارو داشتید ایدی تلگرام و درخواست نویسندگی توی نظرات سایت ارسال کنید . موفق باشید . ای دی تلگرام ادمین : mpero

دانلود رمان عشق و سنگ

خلاصه:

دانلود رمان عشق و سنگ در مورد دوتا دوست هست که تو یه رشته تو دانشگاه تهران قبول شدن و خانواده هاشون به شرط اینکه برن خونه  یکی از فامیل ها اجازه میدن برن دانشگاه که که فامیلشون یه پسر جونه و اتفاقات طنز و زد خو خورد رخ میده  یه روسری مشکی قرمزم از توی کشوم برداشتمو سرم کردم.

یه رژ کمرنگ با یه کرم به صورتم زدمو از اتاق رفتم بیرون.

ارسان در حالی که روی مبل کنار آشپزخونه نشسته بودو سرشو به پشتیش تکیه داده بود

داشت با خودش یه چیزو زمزمه میکرد.. به به به سلامتی خل بودن باید به صفتای خوبش اضافه کنم….

-من حاضرم.

با صدای من سریع سرشو از روی پشتی مبل بلند کرد

طوری که من به جای اون گردنم درد گرفت. اول یه چند لحظه از پایین به بالا و بالا به پایین براندازم کرد

بعد از جاش بلند شدو گفت

ارسان- بریم..

و خودش جلوتو از من به سمت در رفت. کفشامو پوشیدمو باهم از خونه اومدیدم بیرون.

درمانگاه یه ذره از خونه دور بود و ترافیکم توی اون موقع صبح خیلی شدید بود.

همین طور داشتم برای خودم زیر لب شعری میخوندمو اطرافو نگاه میکردم که ارسان گفت

ارسان- بیا..دیروز اینو جا گذاشتی.

 رمان عشق و سنگ

به طرفش برگشتم که دیدم فلشم توی دستشه. سریع از دستش گرفتمو

زیر لب یه تشکر خیلی خشک خالی کردم که فکر نکنم شنیده باشه.

تقریبا نیمه های راه بود که گوشیم زنگ خورد. سریع از توی کیفم درآوردمو صفحشو نگاه کردم.

بهزاد بود. صفحه ی گوشیمو لمس کردمو گوشی رو به گوشم نزدیک کردم.

-سلام .

بهزاد- سلام.. چطوری؟

-خوبم .. تو چطوری؟

بهزاد- منم خوبم… کجایی؟ دانشگاهی؟

-نه .. دارم میرم آتل پامو باز کنم.

بهزاد- ا.. پس مواظب باش دوباره کار دست خودت ندی.

-باشه حتما..جونم کاری داشتی عزیزم؟

بهزاد- اوه اوه…خوبه نمردیمو یه بار دیدم این یسنا خانوم پاچه نمیگیره.

-بهزاد جان ببند لطفا..کارتو بگو.

بهزاد- هیچی زنگ زدم بگم من فردا ساعت ۱۰ میام اونجا.

جیغی از خوشحالی کشیدمو گفتم

-وای راست میگی؟ خیلی خوشحالم کردی.

بهزاد- نه بابا تو انگار یه چیزیت میشه ها.. تو از دیدن کسی که همیشه بلای جونت بوده خوشحال میشی؟

-معلومه دیوونه.. بس که دلم برات تنگ شده حاضرم همه کارایی رو که باهام میکنی و تحمل کنم.

بهزاد- مطمئنی از حرفت پشیمون نمیشی؟

-مطمئن.

بهزاد- باشه.. خود دانی… فقط گفته باشم اگه پشیمون شدی دیگه عواقبش با خودته.

-باشه.. خب دیگه کاری نداری؟

بهزاد- نه دیگه.. فردا میبینمت.

-حتما.. خدافظ.

بهزاد- خدافظ.

گوشی رو قطع کردمو گذاشتم توی کیفمو صاف سرجام نشستم و با لبخند به روبروم نگاه کردم.

ارسان- کی بود؟

اوف باز این حس فوضولیش گل کرد ..برای این که ضایش کنم خیلی خلاصه و مفید فقط گفتم

-یه آشنا…

اونم انگار فهمید سوالش زیادی درست نبوده سری تکون دادو هیچی نگفت.

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
441 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 184
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


تبلیغات متنی